![]() |
![]() |
|
|
دو روز بعد ...
مردم همگي در خانه جمع شده بودند و زمزمه ي جنگ ميان همه پيچيده بود ... اين دفعه 3 نفري از جا برخاستند و روي 3 ميزي كه آن سمت قرار داشت نشستند. ابتدا جان شروع به صحبت كردن كرد. - فكر كنم همه مي دانيد كه قرار است چه بكنيم... - همگي پاسخ مثبت دادند... بدون مقدمه گفت : چه كساني ما را ياري مي كند؟؟؟ . دوباره مجلس به هم ريخت همه با هم صحبت مي كردند . جان در ميان صحبت هاي خود مي گفت بايد سلاح درست كنيم اما از كجا؟ . . ببخشيد دير شد ... راستی گفتم یکم هیجانیش کنم واسه همین بقیه ی داستان رو توی یک پست نذاشتم فقط قسمت قسمتش کردم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 15:53 توسط 13س |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
سلام خسته نباشيد اميدوارم از داستان هام خوشتون بياد
راستي مي تونين براي ساختن وبلاگ به اولين سرويس وبلاگ نيشابور مراجعه كنيد (www.neylog) |
|
RSS
|