تبليغاتX
داستان - قسمت سیزدهم داستان برادران حقیقت...

بر روي زمين افتاد ...

كدخدا دستور داد كه جان را ببرند و به بيرون بي اندازند

پيتر و استيپ به همراه ديويد كه مرتبا روبه روي آنها قدم مي زد نشسته بودند كه جان را آوردند، انگار شكه شده و كاملا سيخ  بود

ديويد چند بار به صورت او ضربه زد تا اينكه جان كمي به حالت عادي خود برگشت و استيپ پرسيد : چه شد؟؟؟

جان هم در جواب گفت :"ريو"

استيپ هم بلند گفت: ريو؟

ديويد جوياي مسأله شد و استيپ پاسخ داد: او همان دوست صميمي جان بود كه درسانحه ي خانه ي او چهره ي جان سوخت

ديويد كه تازه از ماجرا باخبر شده بود دكتر نويل را با خبر كرده و او را پيش جان آورد و پس ار مدتي معاينه جان را تا حدي مداوا كرد

جان همراه با سه نفر ديگر يعني ديويد،استيپ و پيتر به سمت خانه ي برايان رفتند و ماجرا را با تري در ميان گذاشتند و استيپ فكري به ذهنش رسيد كه مردم سوماترا را همراه با مردم پارتا جمع كرده و در خانه اي در يك دهكده ي ديگر مخفيانه صحبت هايي بشود

ديويد پرسيد مثلا چه صحبت هايي؟

استيپ در جواب او گفت: شما براي من اين كار را انجام دهيد بقيه با من .

جان هم كه از منظور استيپ با خبر شده بود اين را تأييد كرد ....

 

فرداي همان روز...

 

مردم در خانه اي داخل دهكده ي پارتا جمع شدند و زمزمه هاي مردم به پايان نمي رسيد كه در همين لحظه استيپ از ميان جمعيت برخاست و پس از آرام ساختن محفل شروع به سخن گفتن كرد:

 

          " با عرض سلام و خسته نباشيد.

            ما شما را در اين محفل جمع كرده ايم كه در باره ي موضوعي

            با شما صحبت كنيم

            شما اين را قبول داريد كه دهكده ي آلاوا ظالم ترين دهكده و البته                                              

            صنعتي ترين دهكده ي اين كشور است و بايد اسم آن را يك شهر

            گذاشت

مردم بدون استثنا اين را قبول كردند

استيپ ادامه داد

          " يك چيز ديگر را هم بايد من بگويم كه من و برادرانم جان و پيتر

             پسران ريش سفيد هستيم

تا اين جمله را گفت مردم همه شروع به صحبت كردند

اما استيپ ادامه داد :

          " خب آيا حاضريد اعتراضي عليه اين قدرت ظالم بكنيم؟؟

يكي ازافراد برخاست و گفت: چطور به پدر خود خيانت مي كنيد؟

استيپ هم پاسخ داد: به اندازه ي كافي او به ما خيانت كرده حالا نوبت ما شده است

با گفتن اين جمله ذهنيت هايي كه در مورد اين سه برادر بود حذف شد و ذهنيت هاي مثبت جاي آن را گرفت.

همه ي مردم با اين عمل موافق بودند

استيپ هم حرف هاي خود را پايان داده و قرار را براي دو روز بعد گذاشت

............................................................................................

ادامه دارد...

قسمت بعدي = پايان

ممنون  

نظر یادتون نره

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 15:40  توسط 13س | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
سلام خسته نباشيد اميدوارم از داستان هام خوشتون بياد

راستي مي تونين براي ساختن وبلاگ به اولين سرويس وبلاگ نيشابور مراجعه كنيد
(www.neylog)

نوشته های پیشین
هفته دوم اردیبهشت 1387
هفته چهارم اسفند 1386
هفته چهارم آبان 1386
هفته سوم مهر 1386
هفته چهارم شهریور 1386
هفته سوم شهریور 1386
هفته دوم شهریور 1386
هفته اوّل شهریور 1386
هفته سوم مرداد 1386
هفته چهارم تیر 1386
هفته سوم تیر 1386
هفته چهارم خرداد 1386
هفته دوم اردیبهشت 1386
هفته اوّل اردیبهشت 1386
هفته چهارم فروردین 1386
پیوندها
دانلود رپ
اشك(شعر)
اخراجي هاي سمپاد(شهيد بهشتي نيشابور)
كلبه ي تنهايي
طب اسلامي
2 در باز
فرشتگاني از جنس تيزهوشان (فرزانگان نيشابور)
آشوبگران سمپاد (شهيد بهشتي نيشابور)
Silver Sun
يك حرف از هزاران
سلطان قلبها
عكس
يك پيرو از جنس احساس
آروين
كارواني از اشعار
تنها
دنياي عشق
نيمه ي پر ليوان (كورش)
من
فصل زرد
آه دل
خط رو خط = اتصال كوتاه
همه چي مو ميدم تا همه چي شو بگيرم
من اينجا بس دلم تنگ است
پسرك تنها
عروس دريا
شهر جاوا
خاطرات يك تنها
جوونه زدنت مبارك
اتوبوس آبي
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM