![]() |
![]() |
|
|
بر روي زمين افتاد ... كدخدا دستور داد كه جان را ببرند و به بيرون بي اندازند پيتر و استيپ به همراه ديويد كه مرتبا روبه روي آنها قدم مي زد نشسته بودند كه جان را آوردند، انگار شكه شده و كاملا سيخ بود ديويد چند بار به صورت او ضربه زد تا اينكه جان كمي به حالت عادي خود برگشت و استيپ پرسيد : چه شد؟؟؟ جان هم در جواب گفت :"ريو" استيپ هم بلند گفت: ريو؟ ديويد جوياي مسأله شد و استيپ پاسخ داد: او همان دوست صميمي جان بود كه درسانحه ي خانه ي او چهره ي جان سوخت ديويد كه تازه از ماجرا باخبر شده بود دكتر نويل را با خبر كرده و او را پيش جان آورد و پس ار مدتي معاينه جان را تا حدي مداوا كرد جان همراه با سه نفر ديگر يعني ديويد،استيپ و پيتر به سمت خانه ي برايان رفتند و ماجرا را با تري در ميان گذاشتند و استيپ فكري به ذهنش رسيد كه مردم سوماترا را همراه با مردم پارتا جمع كرده و در خانه اي در يك دهكده ي ديگر مخفيانه صحبت هايي بشود ديويد پرسيد مثلا چه صحبت هايي؟ استيپ در جواب او گفت: شما براي من اين كار را انجام دهيد بقيه با من . جان هم كه از منظور استيپ با خبر شده بود اين را تأييد كرد .... فرداي همان روز... مردم در خانه اي داخل دهكده ي پارتا جمع شدند و زمزمه هاي مردم به پايان نمي رسيد كه در همين لحظه استيپ از ميان جمعيت برخاست و پس از آرام ساختن محفل شروع به سخن گفتن كرد: " با عرض سلام و خسته نباشيد. ما شما را در اين محفل جمع كرده ايم كه در باره ي موضوعي با شما صحبت كنيم شما اين را قبول داريد كه دهكده ي آلاوا ظالم ترين دهكده و البته صنعتي ترين دهكده ي اين كشور است و بايد اسم آن را يك شهر گذاشت مردم بدون استثنا اين را قبول كردند استيپ ادامه داد " يك چيز ديگر را هم بايد من بگويم كه من و برادرانم جان و پيتر پسران ريش سفيد هستيم تا اين جمله را گفت مردم همه شروع به صحبت كردند اما استيپ ادامه داد : " خب آيا حاضريد اعتراضي عليه اين قدرت ظالم بكنيم؟؟ يكي ازافراد برخاست و گفت: چطور به پدر خود خيانت مي كنيد؟ استيپ هم پاسخ داد: به اندازه ي كافي او به ما خيانت كرده حالا نوبت ما شده است با گفتن اين جمله ذهنيت هايي كه در مورد اين سه برادر بود حذف شد و ذهنيت هاي مثبت جاي آن را گرفت. همه ي مردم با اين عمل موافق بودند استيپ هم حرف هاي خود را پايان داده و قرار را براي دو روز بعد گذاشت ............................................................................................ ادامه دارد... قسمت بعدي = پايان ممنون نظر یادتون نره |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 15:40 توسط 13س |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
سلام خسته نباشيد اميدوارم از داستان هام خوشتون بياد
راستي مي تونين براي ساختن وبلاگ به اولين سرويس وبلاگ نيشابور مراجعه كنيد (www.neylog) |
|
RSS
|