![]() |
![]() |
|
|
اما همان لحظه يكي از سربازان جنگ جو تيري بر پاي پيتر زد. همه دور پيتر را گرفتند و ريش سفيد هم دستور داد كه پيتر را بردارند و به زندان افكنند اما برايان با حالتي خشمگين شروع به صحبت با ريش سفيد آلاوا كرد گفت:« انگار كه او فرزند و پسر تو است»
- به تو ربطي نداره برايان سعي خودرا كرد تا اجازه ندهد ريش سفيد اين كار را انجام دهد ولي ديگر بايد پيتر همراه ريش سفيد به آلاوا مي رفت . برايان با سرعت به همراه تري به خانه رفت. و با تري شروع به صحبت كردن كرد كه چگونه مي شود كاري كرد تا با ريش سفيد ارتباط برقرار كرد؟؟؟؟؟ تري هم پاسخ داد كه برو و از «گري» بپرس او الان در مغازه اش است.... -باشه الان مي روم برايان به سمت مغازه ي گَري حركت كرد و در جواب گري به او پاسخ دا د كه بايد به دهكده ي پارتا برود . از اهالي نشاني "تلگراف زن" آنجا را بگيرد.... برايان گفت : دهكده ي پارتا ؟؟؟؟؟؟؟؟ - بله اگر بخواهي با ريش سفيد آلاوا ارتباط برقرار كني بايد به پارتا بروي .... - ممنون برايان به راه افتاد ..... راه بسيار بود و آذوقه با خود برداشته بود بالاخره به دهكده ي پارتا رسيد و نشاني " تلگراف زن" دهكده را پرسيد و در نتيجه به جلوي درب مغازه رسيد...... و پس از سلام و احوال پرسي خود را معرفي نمود و به آن فرد گفت كه به ريش سفيد دهكده ي آلاوا اين تلگراف رابزند كه: . . |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 14:40 توسط 13س |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
سلام خسته نباشيد اميدوارم از داستان هام خوشتون بياد
راستي مي تونين براي ساختن وبلاگ به اولين سرويس وبلاگ نيشابور مراجعه كنيد (www.neylog) |
|
RSS
|