![]() |
![]() |
|
|
برايان روزها به فكر چاره براي براي بهتر زندگي كردن آن پسر بود نه اينكه بخواهد او را به فرزندي قبول كند ،نه چون او ديگر پير شده ونمي تواند آن پسر را به فرزندي قبول كند.برايان بالاخره به اين نتيجه رسيد كه برود و درباره ي او تحقيق كند.ودرآخر به اين چيز رسيد كه نام پسر پيتر و از همان دهكده ي آلاوا است و او قدرت شنوايي و گفتاري ندارد و پدرش او را به علت اين مشكلش در راه بين دهكده ي آلاوا و اين دهكده رها كرده است.بالاخره روز مبادله با دهكده ي آلاوا فرا رسيد مردم دهكده درمحل مبادله دور هم جمع شده بودند زيرا اين اولين مبادله ي دهكده با دهكده اي ديگر بود همه ي مردان جنگ جو ي دهكده ي آلاوا دور ريش سفيد را گرفته بودند و او را با كالسكه اي زيبا آوردند.همه منتظر برايان بودند فقط جاي برايان آنجا خالي بود كه اصلي ترين فرد است در نتيجه برايان رسيد و پیتر همراهش بود .تمام مردم دهكده از پيتر بدشان مي آمد ولي در طرفي ديگر ريش سفيد آلاوا بهت زده شد پيتر با ديدن ريش سفيد آلاوا اشك هايش جاري شدو در همین حین به اشاره می کرد بله او فرزند ريش سفيد آلاوا بود. پيتر به سمت ريش سفيد دويد اما........
. . . ادامه دارد |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 16:14 توسط 13س |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
سلام خسته نباشيد اميدوارم از داستان هام خوشتون بياد
راستي مي تونين براي ساختن وبلاگ به اولين سرويس وبلاگ نيشابور مراجعه كنيد (www.neylog) |
|
RSS
|