![]() |
![]() |
|
|
بسمه تعالی باز هم آفتاب به صورت عمود به دهكده مي تابد مردي با سن بالا و ريش هاي سفيد و قد خميده اي كه داشت طبق معمول به سمت مزرعه ي خود به حركت درامد.فصل رسيدن بذرها بود و برايان با گاو آهن خود شروع به درو كرد.وقتي كه مشغول درو كردن بذر ها بود تري همسر برايان او را صدا زد و براي او ليواني قهوه آورد.برايان با اين يك ليوان تمام خستگي اي كه داشت از بين رفت و شروع به گفت و گو با تري كرد ـ براي چي؟ ـ نمي دانم. برايان بيل خود را زمين گذاشت و با اسب خود با سرعت به سمت اداره ي اصلي دهكده رفت و با كدخدا يونگ شروع به صحبت كردن كرد و علت وعده دادن كدخدا به دهكده ي آلاوا را پرسيد كدخدا هم گفت: ـ براي اين كه ما به وسايل وسلاح هاي جنگي نياز داريم و تو از همه بهتر مي داني كه آلاوا بهترين دهكده ي توليد كننده ي سلاح هاي جنگي است.برايان با كمي تفكر اين امر را قبول كرد. در راه برگشت چشم برايان به پسري افتاد كه مادر و پدر خود را از دست داده بود در همان زمان هم تري مقداري خريد داشت و از آن محل مي گذشت كه برايان با سرعت به سمت او دويد و علت وعده ي كدخدا را گفت تري از اين كه برايان به ان پسر خيره شده بود تعجب كرده بود و دليل آن را ميدانست و دليل اين بود كه تري بچه دار نمي شد.تري هم دوست داشت كه فرزندي داشته باشند.. ولي سرمايه ي اين را نداشتند كه آن پسر را به فرزندي قبول كنند ... ادامه دارد پايان 13س |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 17:37 توسط 13س |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
سلام خسته نباشيد اميدوارم از داستان هام خوشتون بياد
راستي مي تونين براي ساختن وبلاگ به اولين سرويس وبلاگ نيشابور مراجعه كنيد (www.neylog) |
|
RSS
|