تبليغاتX
داستان

ديويد گفت: نه

جان در جواب گفت: نه؟

- آره

- آره؟

- نه

- نه؟

- اي بابا چرا منو اينقدر مي پيچوني

- خوب چي مي گي ؟

- عيبي نداره، باشه، قبوله

سرباز با اون همه هيكل فرياد بلندي زد و از جا پريد

ديويد هم باخود گفت: خدا به خير كند

ساعت 3 نيمه شب بود

جان به درب سلول ديويد رسيد

آهسته درب را باز كرد و ديويد هنوز خواب است؛چند بار جان او را صدا زد ولي هنوز بيدار نشده بود بعد به اين فكر افتاد كه برود و استيپ را بيدار كند

ولي كسي روي تخت نبود هر طور بود جان ديويد را از خواب بلند كرد و سريعا به سمت سلول پيتر حركت كردند وقتي به درب سلول رسيدند پيتر هم آنجا نبود

خيلي نگران شدند و تصميم گرفتند بدون پيتر و استيپ از زندان خارج شوند

 در حالي كه به سمت درب اصلي مي دويدند صداي دويدن دو نفر ديگر را هم از سمت پشت مي شنيدند به يك لحظه جان و ديويد ايستادند و دو نفر با سرعت

از كنار آن ها عبور كردند و ديويد بلند فرياد زد : استيپ...

جان هم محكم جلوي دهان او را گرفت و گفت :ساكت، همه الان خوابند

ديويد هم در جواب او پاسخ داد:من استيپ را ديدم

- خوب من هم ديدم

ديويد گفت: الان به ما چه ربطي داره؟

- تو چه قدر ديوونه اي ، بدو بريم

وقتي به درب اصلي رسيدند ديدند كه استيپ و پيتر نگهبانان را بدون سر و صدا كشته و منتظر جان و ديويد بودند

همه با هم ارام ارام به راه افتادند كه در اوساط راه استيپ گفت: ما الان داريم كجا مي رويم؟

در همين لحظه همه ايستادند و  اين سؤال را از هم پرسيدند و هيچ كسي به فرد مقابل خود پاسخي نداد و بعد از چند لحظه سكوت جان گفت برويم به همان مزرعه اي كه بذر هاي خوبي داشت همه گرسنه بودند و با اين امر موافقت كردند و همه به سمت مزرعه راهي شدند كم كم داشتند به مقصد مي رسيدند ،آن جا براي ديويد خيلي آشنا بود و بعد از جان پرسيد اين مزرعه را مي گويي!!!

- آره مگه چيه

تا ديويد مي خواست سخن بگويد استيپ گفت : برادر اين ها چرا اين قدر پژمرده اند؟

- نمي دانم

ديويد با صدايي گريان گفت: چون ،چون ديگر صاحبي براي اين مزرعه نمانده

جان مي دوني اين مزرعه مال كيه؟

جان گفت: نمي خواي كه بگي اين مزرعه مال برايان هست.

- آره بريان صاحب اين مزرعه است.

در همين لحظه استيپ گفت: پيتر بايست، پيتر بايست

ديويد  بدنبال پيتر كرد اما وقتي به او رسيد ديد كه او كنار كلبه اي، روي يك قطعه خاك كه روبروي سر او يك سنگ بود نشسته و گريه مي كند

ديويد جلو تر رفت وتا به سنگ نگاه كرد گفت:

.

.

.

.

 

ادامه دارد

با تشكر 13س                

                     

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 17:50  توسط 13س | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
سلام خسته نباشيد اميدوارم از داستان هام خوشتون بياد

راستي مي تونين براي ساختن وبلاگ به اولين سرويس وبلاگ نيشابور مراجعه كنيد
(www.neylog)

نوشته های پیشین
هفته دوم اردیبهشت 1387
هفته چهارم اسفند 1386
هفته چهارم آبان 1386
هفته سوم مهر 1386
هفته چهارم شهریور 1386
هفته سوم شهریور 1386
هفته دوم شهریور 1386
هفته اوّل شهریور 1386
هفته سوم مرداد 1386
هفته چهارم تیر 1386
هفته سوم تیر 1386
هفته چهارم خرداد 1386
هفته دوم اردیبهشت 1386
هفته اوّل اردیبهشت 1386
هفته چهارم فروردین 1386
پیوندها
دانلود رپ
اشك(شعر)
اخراجي هاي سمپاد(شهيد بهشتي نيشابور)
كلبه ي تنهايي
طب اسلامي
2 در باز
فرشتگاني از جنس تيزهوشان (فرزانگان نيشابور)
آشوبگران سمپاد (شهيد بهشتي نيشابور)
Silver Sun
يك حرف از هزاران
سلطان قلبها
عكس
يك پيرو از جنس احساس
آروين
كارواني از اشعار
تنها
دنياي عشق
نيمه ي پر ليوان (كورش)
من
فصل زرد
آه دل
خط رو خط = اتصال كوتاه
همه چي مو ميدم تا همه چي شو بگيرم
من اينجا بس دلم تنگ است
پسرك تنها
عروس دريا
شهر جاوا
خاطرات يك تنها
جوونه زدنت مبارك
اتوبوس آبي
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM