تبليغاتX
داستان

در يك لحظه بود كه يك توده ي بزرگ از آتش به سمت من آمد... كه بعد در ميان آتش دوستم را پيدا نكردم ولي من احساس مي كردم كه 3 نفر در كلبه هستند ولي تا قبل از اين اتفاق فقط من و دوستم در خانه بوديم؛ فردي جديد در خانه بود خيلي آشنا است هر چقدر نزديك به او مي شدم مي ديدم كه از ارتفاع قد او همين طور دارد كم ميشود و وقتي كه به او رسيدم ديدم برادرم پيتر آنجاست او مرا خيلي دوست داشت و هميشه به فكر من بود ...

تارسيدم به او سقف خانه پايين آمد طوري كه نمي توانستم به پيتر برسم پيتر تمام تلاشش را كرد و در پايان توانست مرا از اين حادثه نجات دهد...من يك پارچه روي اين قسمت (قسمتي از ابرو و روي چشم) گرفته بودم اين ناحيه به شدت مي سوخت ولي نمي خواستم پيتر بفهمد كه من دارم زجر مي كشم

شب بود دو نفر ساكت و بدون اين كه با همديگر صحبت كنيم به راه ادامه مي داديم صداي خرچ و خرچ برگ هاي خشك زياد بود كه به يك لحظه صدا قطع شد

فردي در مزرعه اش كلاهش را روي سرش كشيده و خوابيده بود بذر هايش از دور معلوم بود كه جاي سخن گفتن دارد كمي از آن را برداشتيم و به سمت آلاوا

حركت كرديم...

به ارگ رسيديم و از هم جداشديم و تصميم داشتيم بخوابيم كه تازه من فهميدم از پيتر تشكر نكردم مي خواستم به اتاقش بروم به جلوي درب رسيدم وبا خود گفتم اول او را با اين صورت سوخته بترسانم ؛ وارد اتاق شدم و.....

صداي فرياد بلندي آمد... و ديگر صحبت نكرد...

سرباز و ديويد برخاستند و همديگر را در آغوش گرفتند

ديويد گفت:نامت چيست؟

- من "جان" هستم. بعد پدرم گفت چه كسي پيتر را اين طور كرده من هم از ترس مجازات گفتم

گفتي چي؟

گفتم: استيپ

پدرم در همان جا دستور داد پيتر را در يك جايي گم و گورش كنيد و استيپ را

هم مجازات و به هم راه پيتر اورا به يك جا بفرستيد

و مجازات استيپ هم قطع يك دست او بود حالا تو مي تواني با كمك من، استيپ وپيتر را از آن سلول فراري دهي؟

ديويد گفت: مگر پيتر هم اينجاست؟

- بله

- واي...

 استيپ در قسمتي هست كه من در آنجا قرار دارم ولي پيتر را نمي دانم

پيتر در سلول ديگري وجود دارد

حالا اين كار را مي كني؟

ديويد گفت:

.

.

.

.

 

ادامه دارد....

با تشكر ، 13س    

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 12:33  توسط 13س | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
سلام خسته نباشيد اميدوارم از داستان هام خوشتون بياد

راستي مي تونين براي ساختن وبلاگ به اولين سرويس وبلاگ نيشابور مراجعه كنيد
(www.neylog)

نوشته های پیشین
هفته دوم اردیبهشت 1387
هفته چهارم اسفند 1386
هفته چهارم آبان 1386
هفته سوم مهر 1386
هفته چهارم شهریور 1386
هفته سوم شهریور 1386
هفته دوم شهریور 1386
هفته اوّل شهریور 1386
هفته سوم مرداد 1386
هفته چهارم تیر 1386
هفته سوم تیر 1386
هفته چهارم خرداد 1386
هفته دوم اردیبهشت 1386
هفته اوّل اردیبهشت 1386
هفته چهارم فروردین 1386
پیوندها
دانلود رپ
اشك(شعر)
اخراجي هاي سمپاد(شهيد بهشتي نيشابور)
كلبه ي تنهايي
طب اسلامي
2 در باز
فرشتگاني از جنس تيزهوشان (فرزانگان نيشابور)
آشوبگران سمپاد (شهيد بهشتي نيشابور)
Silver Sun
يك حرف از هزاران
سلطان قلبها
عكس
يك پيرو از جنس احساس
آروين
كارواني از اشعار
تنها
دنياي عشق
نيمه ي پر ليوان (كورش)
من
فصل زرد
آه دل
خط رو خط = اتصال كوتاه
همه چي مو ميدم تا همه چي شو بگيرم
من اينجا بس دلم تنگ است
پسرك تنها
عروس دريا
شهر جاوا
خاطرات يك تنها
جوونه زدنت مبارك
اتوبوس آبي
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM