![]() |
![]() |
|
|
ديويد جواب داد: بله من از آلاوا هستم جنگجو گفت : سلاح امنيتي ات را نشان بده ديويد تعجب كرد و گفت: سلاح امنيتي؟ - بله ديويد نمي دانست كه سلاح امنيتي چيست به اين خاطر گفت : در خانه جا گذاشته ام تااين حرف را زد جنگجو گفت : چي ؟ جا گذاشته اي؟ يعني، يعني تو بر دستور ريش سفيد عمل نكردي؟ من بايد سريعا تو را به آلاوا ببرم ، تو بايد بازجويي شوي ديويد مي دانست كه كارش تمام است و بدون هيچ حقه اي با سرباز به سمت آلاوا حركت كرد بالاخره به محل بازجويي رسيدند ديويد روي يك صندلي نشست و منتظر بود كه سرباز براي بازجويي به آن محل بيايد كه ناگهان صدايي بلند كه از باز شدن درب بود آمد..... ديويد خيلي ترسيده بود و در همين فكر بود كه بايد پاسخ سرباز را چه بدهد.... فردي با بدني ورزيده ، قدي بلند و صورتي نيم سوخته و وحشتناك وارد اتاق شد و پشت سر او دو سرباز با چوب هايي بزرگ به دنبال او بودند....... سرباز از ديويد با صدايي بلند پرسيد: از كجايي؟ ديويد كه از صداي سرباز تمام بدنش مي لرزيد گفت: آ،آلا....وا - چي؟دروغ ميگويي؟ در همين لحظه سرباز چوب يكي از آن دو نفر را گرفت و با قدرتي زياد چوب را بر سر ديويد زد........................................................ .................................................................................... صدايي آرام گفت: ديويد ديويد ديويد ديويد كه در حالت خواب و بيداري بود جواب داد : بله .. من كجام؟ صدا مي گفت بلند شو ، بلند شو... به هر طور ممكن ديويد از جايش برخاست چشمانش هر چيزي را دوتا مي ديد و هر طور بود فردي آشنا را پيدا كرد گفت: سلام استيپ - سلام ، حالت خوبه؟؟ استيپ برادر پيتر بود و به خاطر نداشتن يك دست به زندان افتاده بود ديويد گفت: آره خوبم ، فقط مي خوام بدونم من كجايم؟ - تو الان توي زندان آلاوا هستي... در همين حال صدايي بلند گفت: "ديويد مكانم" براي بازجويي آماده باش . . . .
ادامه دارد ديگه چيكار كنم هر طور بود آپ كردم با تشكر ،13س
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 12:7 توسط 13س |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
سلام خسته نباشيد اميدوارم از داستان هام خوشتون بياد
راستي مي تونين براي ساختن وبلاگ به اولين سرويس وبلاگ نيشابور مراجعه كنيد (www.neylog) |
|
RSS
|