تبليغاتX
داستان
اما همان لحظه يكي از سربازان جنگ جو تيري بر پاي پيتر زد. همه دور پيتر را گرفتند و ريش سفيد هم دستور داد كه پيتر را بردارند و به زندان افكنند اما برايان با حالتي خشمگين شروع به صحبت با ريش سفيد آلاوا كرد گفت:« انگار كه او فرزند و پسر تو است»

- به تو ربطي نداره

برايان سعي خودرا كرد تا اجازه ندهد ريش سفيد اين كار را انجام دهد ولي ديگر بايد پيتر همراه ريش سفيد به آلاوا مي رفت . برايان  با سرعت به همراه تري به خانه رفت. و با تري شروع به صحبت كردن كرد كه چگونه مي شود كاري كرد تا با ريش سفيد ارتباط برقرار كرد؟؟؟؟؟ تري هم پاسخ داد كه برو و از «گري» بپرس او الان در مغازه اش است....

-باشه الان مي روم

برايان به سمت مغازه ي گَري حركت كرد و در جواب گري به او پاسخ دا د كه بايد به دهكده ي پارتا برود . از اهالي نشاني "تلگراف زن" آنجا را بگيرد.... برايان گفت : دهكده ي پارتا ؟؟؟؟؟؟؟؟

- بله اگر بخواهي با ريش سفيد آلاوا ارتباط برقرار كني بايد به پارتا بروي ....

- ممنون

برايان به راه افتاد ..... راه بسيار بود و آذوقه با خود برداشته بود بالاخره به دهكده ي پارتا رسيد و نشاني " تلگراف زن" دهكده را پرسيد و در نتيجه به جلوي درب مغازه رسيد...... و پس از سلام و احوال پرسي خود را معرفي نمود و به آن فرد گفت كه به ريش سفيد دهكده ي آلاوا اين تلگراف رابزند كه:
.

.

.
ادامه دارد.....
ممنون از همكاريتون ، با تشكر 13س

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 14:40  توسط 13س | 
برايان روزها به فكر چاره براي براي بهتر زندگي كردن آن پسر بود نه اينكه بخواهد او را به فرزندي قبول كند ،نه چون او ديگر پير شده ونمي تواند آن پسر را به فرزندي قبول كند.برايان بالاخره به اين نتيجه رسيد كه برود و درباره ي او تحقيق كند.ودرآخر به اين چيز رسيد كه نام پسر پيتر و از همان دهكده ي آلاوا است و او قدرت شنوايي و گفتاري ندارد و پدرش او را به علت اين مشكلش در راه بين دهكده ي آلاوا و اين دهكده رها كرده است.بالاخره روز مبادله با دهكده ي آلاوا فرا رسيد مردم دهكده درمحل مبادله دور هم جمع شده بودند زيرا اين اولين مبادله ي دهكده با دهكده اي ديگر بود همه ي مردان جنگ جو ي دهكده ي آلاوا دور ريش سفيد را گرفته بودند و او را با كالسكه اي زيبا آوردند.همه منتظر برايان بودند فقط جاي برايان آنجا خالي بود كه اصلي ترين فرد است در نتيجه برايان رسيد و پیتر همراهش بود .تمام مردم دهكده از پيتر بدشان مي آمد ولي در طرفي ديگر ريش سفيد آلاوا بهت زده شد پيتر با ديدن ريش سفيد آلاوا اشك هايش جاري شدو در همین حین به اشاره می کرد بله او فرزند ريش سفيد آلاوا بود. پيتر به سمت ريش  سفيد دويد اما........

.

.

.

ادامه دارد
                       
                                با تشكر 13س ، نظر يادتون نره

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 16:14  توسط 13س | 

بسمه تعالی

صدای شر شر باران و خوردن آنها به زره های جنگ جویان و پخش شدنشان و تبدیلشان به قطره های کوچکتر منظره ی جالبی را درست کرده اند ... اسب ها کنار هم ایستاده اند ... وقتی جلوی اولین اسب صف می ایستی و به پشت سر آن نگاه میکنی تا جایی که چشمت کار میکند از آنها میبینی ... سربازان نیزه به دست در جلوی صف ها ایستاده اند ... در سکوت محض فقط میتوان صدای به هم خوردن دندان های آنها را شنید ... همه منتظر برایان و مایکل اند ... تا از دهکده ی پارتا خبر بیاورند تا فرماندهان را از وضعیت دشمن با خبر سازند ... از دور صدای شلپ، شلوپ خوردن پی دی پی پا های یک نفر که انگار در حال دویدن است می آید ... فردی که موهایش جلوی صورتش را گرفته بود و آب از بدنش می چکید ...طوری بود که اشکهایش زیر باران دیده نمیشد ... برایان به تنهایی برگشته بود ... اولین نفری که از برایان حال مایکل را قبل از وضعیت دشمن پرسید ... پدر برایان بود ... برایان هم صدایش می لرزید و به سک سکه افتاده بود ... با هر تلاشی که شده گفت : مایکل را گرفتند ...!!!

چند سربازی که دور برایان جمع شده بودند راه را باز کردند تا فرمانده یونگ به برایان برسد ... قبل ازاینکه یونگ از  دشمن چیزی بپرسد ... برایان گفت : دشمن در حال جمع کردن افراد خود است و نگهبانان پارتا کم تعدادند و بهترین زمان برای حمله ی غافلگیرانه است !

یونگ به هانری نگاه کرد و با حرکت سر به او نشان داد تا سپاه را برای حمله آماده سازد ... هلال نازک ماه به سختی چهره ی خودش را نشان می دهد ... کاملا تاریک ... با نخستین حرکت نفر اول صف ها، چکمه های سپاه شروع به حرکت کردند... دور دهکده ی پارتا سپاه سوماترا حلقه زده بود ... اضطراب و ترس و احساس سرما تمام سپاه سوماترا را فرا گرفته بود که با بالا رفتن شمشیر یونگ و فریاد حمله تمام سپاه به پارتا هجوم آورند ... اما سد محکمی از جنگ جویان پارتا در مقابل آنها بود ... برایان در حال جنگیدن  احساس کرد دارد به روی زمین می افتد ...با سر به زمین خورد ... صورتش کاملا  گِلی شده بود ... تا سرش را برگرداند شمشیری را می دید که به آسمان رفت ...صدای بلندی شنید که شبیه برخورد یک شمشیر به یک زره بود ... چشمانش را باز کرد ...  یک جنگ جوی پارتا را  میدید که دارد رویش می افتد ... پشت سر او کسی بود که صورتش را با یک پارچه ی مشکی بسته بود ... برایان مات و مبهوت مانده بود که این فرد نقاب دار کیست که جانش را نجات داده است؟؟ به نزدیکی او رفت ... با صدایی آرام تشکر کرد و خود را از او دور نمود ... مشغول نبرد بود که دوباره چشمش به آن فرد مقاب دار متمرکز شد ... این بار نقاب دار  زخمی شده بود ... او گوشه ای نشسته و سعی میکرد تا تیر را از پهلویش در آورد... برایان به او زل زده بود که فرمان عقب نشینی را شنید ... به سمت نقاب دار در حال دویدن بود تا به او کمک کند تا با یکدیگر به عقب برگردند ... اما چند نفر از سپاهیان پارتا دور نقاب دار را گرفتند ... برایان مجبور بود به تنهایی به عقب برگردد ... 

...

..

.     

..

...

باز هم آفتاب به صورت عمود به دهكده مي تابد

 مردي با ريش هاي سفيد و قد خميده اي كه داشت طبق معمول در راه رسیدن به مزرعه ی خود بود.فصل رسيدن بذرهاست و برايان با گاو آهن خود در حال درو كردن است.

 تري همسر برايان او را صدا زد و براي او ليواني قهوه آورد.برايان با اين يك ليوان تمام خستگي اي كه داشت  را از بین برد

برایان به چشم های تری نگاه می کرد ... اضطرابی در چشم های او میدید

از او پرسید چیزی میخواهی بگویی؟

تري گفت  : بله ..  كدخدا به ريش سفيد دهكده ي آلاوا قول داده كه مقداري از بذر هاي تو را به آن ها بدهد.

ـ براي چي؟

ـ نمي دانم.

برايان بيل خود را زمين گذاشت ... نگاهی به سمت تویله کرد ... ناگهان با سرعت به سمت اسبش دوید ...اسب را برداشته و آن را به سمت ساختمان کدخدا راهنمایی کرد

بین راه افکارش او را اذیت میکرد ... و عصبانیتش را بوسله ی چوبی که به اسب می زد ارضا میکرد.  ... از دور ساختمان کدخدا را میدید که هر لحظه دارد به آن نزدیک میشود تا اینکه به آنجا رسید

اسب را به میله هایی که جلو ساختمان گذاشته بودند . بست .

وارد ساختمان شد ... کتش نا مرتب و یقه اش برگشته بود ... وارد اتاق کدخدا شد و بدون سلام  برای چند ثانیه به چشمان کدخدا زل زد ! تا وقتی که کدخدا از جای خود برخاست و دستش را به معنای سلام به سمت برایان دراز کرد. برایان نگاهی به دست او کرد و از  نوع دست دادنش به کدخدا معلوم بود فقط از روی اجبار این کار را کرده است ... کدخدا با قاطعیت تمام .. و با لحنی آرام پرسید : اتفاقی افتاده است ؟ ؟ ؟

برایان : به چه دلیل از طرف من به ریش سفید آلاوا قول بذر دادید؟

کدخدا سرش را به سمت دیوار برگرداند و چند لحظه سکوت کرد ... با خود میگفت ... میدانستم این سوال را میکند

برایان سوال خود را دوباره تکرار کرد!!

- براي اين كه ما به وسايل وسلاح هاي جنگي نياز داريم و تو از همه بهتر مي داني كه آلاوا بهترين دهكده ي توليد كننده ي سلاح هاي جنگي است.

برایان: سلاح؟ این همه کشاورز !! فقط من؟

کدخدا گره ی کراواتش را محکم کرد و برایان را راهی کرد از اتاق به بیرون برود ... کالسکه اش را فرا خواند ... برایان برای پنجمین بار از کدخدا پرسید : کجا میخواهیم برویم ؟ ؟ ؟

اما باز هم مثل ۴ دفعه ی پیش ... کدخدا سکوت را به او هدیه کرد ...

کالسکه ران رویش را به سمت کدخدا کرد ... کدخدا هم با لحنی آرام گفت به سمت انبار آذوقه می رویم!

برایان به فکر فرو رفت که چرا انبار آذوقه؟ ؟ ؟ اما با صدای برخورد شلاق کالسکه ران با پشت اسب ... تمامی رشته های فکر برایان  پاره شد.

 گرد و خاکی که از ایستادن کالسکه وارد اتاق آن شد سرفه های پی در پی برایان و کدخدا را به همراه داشت  ... کدخدا همین طور که میخواست پیاده شود دست برایان را گرفت و به دنبال خود کشید ...جلوی درب انبار ایستاده بودند ... برایان به آسمان نگاه میکرد ... کدخدا هم به چوب های پوسیده شده ی درب زل زده بود ... که صدای قار و قور شکم برایان در آمد ... برایان به کدخدا  و کدخدا به چشمان برایان نگاه میکرد . . . هر دو با هم شروع به خنده کردند ... در همین حین صدای قیژ و قوژ باز شدن درب دل برایان را ریش میکرد. همین که وارد انبار شدند ... کارگران با صدای بلند سلام و عرض ادب می کردند ... بوی انواع غذا ها و میوه ها فکر برایان را آنقدر مشغول کرده بود که به دلیل آمدن آنها به انبار دیگر نمی اندیشید. 

کدخدا برایان را به سمت قستی که بذر های کشاورزان دهکده را آنجا نگه داری میکنند برد ... آنجا هر کشاورزی سیلو ی  مخصوص به خود را دارد که بذر های درو شده و ذخیره شده اش را آنجا نگه داری می کنند. کدخدا با صدا زدن یکی از کارگران به او نشان داد که سیلو ی برایان و سیلو های چند کشاورز دیگر را باز کند ... به طور تصادفی چند عدد بذر از برایان و همچنین از کشاورزان دیگر برداشت.  و گفت : یکی از افراد ریش سفید آلاوا با مجوزی که از رم داشت ... به دهکده ی ما آمد ابتدا وارد ساختمان من شد ... پس از سلام و احوال پرسی مجوز را روی میز من گذاشت ... در آن مجوز اختیار بازدید او را از انبار آذوقه که هیچ کس به جز اهالی همان دهکده حق ورود به آن را ندارند را داشت... من هم نگاهی به او کردم ...  شروع به صحبت کردن کرد ... میگفت که آلاوا نیاز به بذر بسیار زیادی دارد ... و از ما کمک خواست ... من هم در جواب به او گفتم که در عوض. ما از آلاوا سلاح میخواهیم ... او ناگهان از جای خود برخاست و کت خود را در آورد و روی پشت صندلی انداخت ... آستین هایش را بالا زد و به سمت من قدم بر میداشت ... آنقدر صورتش را به من نزدیک کرد که فاصله ی دماغش با من شاید از ۱ سانتی متر هم کمتر می بود و در گوش من با صدای آرام زمزمه میکرد که این غیر ممکن است ... مجوز را برداشته و به آلاوا برگشت ... پس از چند روز همان مرد با همان مجوز به سوماترا آمد.

اما این دفعه ریش سفید آلاوا به او گفته بود که به من بگوید : بذر میگیریم . سلاح میدهیم ... از این خبر خیلی ذوق زده شدم ... او را به سمت انبار راهنمایی کردم ... او  قصد رفتن به انبار آذوقه را داشت ...به سمت محل نگه داری بذر ها آمد ...  چند سیلو را انتخاب کرد و مقداری بذر از آن برداشت ... با کارگران ما بسیار بد اخلاق بود ... بذر ها را با هم مقایسه نمود ... و بالاخره بذر های تو را به عنوان بهترین بذر های دهکده انتخاب کرد ... به من نگاه میکرد و با لحنی بی ادبانه میگفت که ۵ تن از این بذر را میخواهند. برایان به زمین خیره شده بود ...

کدخدا به او گفت : آیا کار بدی کردم که قول بذر های تورا به آن ها دادم؟ ؟

کدخدا ادامه داد : برایان!! میتوانی به سوماترا خدمت کنی و مارا در این کار یاری نمایی؟؟؟

برایان هم با حرکت سر خود رضایتش را اعلام نمود!!

 

 ادامه دارد

               پايان 13س   
               با تشكر  
                ادامه بدم يا نه؟؟؟   

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 17:37  توسط 13س | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
سلام خسته نباشيد اميدوارم از داستان هام خوشتون بياد

راستي مي تونين براي ساختن وبلاگ به اولين سرويس وبلاگ نيشابور مراجعه كنيد
(www.neylog)

نوشته های پیشین
هفته سوم آذر 1388
هفته دوم اردیبهشت 1387
هفته چهارم اسفند 1386
هفته چهارم آبان 1386
هفته سوم مهر 1386
هفته چهارم شهریور 1386
هفته سوم شهریور 1386
هفته دوم شهریور 1386
هفته اوّل شهریور 1386
هفته سوم مرداد 1386
هفته چهارم تیر 1386
هفته سوم تیر 1386
هفته چهارم خرداد 1386
هفته دوم اردیبهشت 1386
هفته اوّل اردیبهشت 1386
هفته چهارم فروردین 1386
پیوندها
دانلود رپ
اشك(شعر)
اخراجي هاي سمپاد(شهيد بهشتي نيشابور)
كلبه ي تنهايي
طب اسلامي
2 در باز
فرشتگاني از جنس تيزهوشان (فرزانگان نيشابور)
آشوبگران سمپاد (شهيد بهشتي نيشابور)
Silver Sun
يك حرف از هزاران
سلطان قلبها
عكس
يك پيرو از جنس احساس
آروين
كارواني از اشعار
تنها
دنياي عشق
نيمه ي پر ليوان (كورش)
من
فصل زرد
آه دل
خط رو خط = اتصال كوتاه
همه چي مو ميدم تا همه چي شو بگيرم
من اينجا بس دلم تنگ است
پسرك تنها
عروس دريا
شهر جاوا
خاطرات يك تنها
جوونه زدنت مبارك
اتوبوس آبي
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM