![]() |
![]() |
|
|
۶ (پایان) - فرااااااااااااااااااااااااااانك؟؟؟! ...... فرانك برون؟؟! - آره چه طور مگه جرارد با چهره اي خيس از اشك و از شدت ناراحتي نمي توانست صحبت كند. اما با خود گفت : اره پس براي چي اناستازيا و فرانك بعد از به دنيا اومدن متيو ديگر جرارد را فراموش كرده بودند؟ پس براي چي من به اون بوي سيگار آشنا عشق ورزيده بودم براي چي من هر روز صبحانه ي خودم رو نمي خوردم و همچنين پول هاي توي جيبي ام را به اين پدرم مي دادم............................................... پدرم .......... هنري گفت چه شد سكوت كردي جرارد با حركت سر خود نشاشن داد كه چيزي نشده است. هنري به جرارد گفت: دوست دارم يك بار ديگر فقط يك بار ديگر جرارد را ببينم الان او بايد براي خود مردي شده باشد جرارد در آن زمان كمي آرام تر شده و مي توانست تا خدودي صحبت كند. او هنري را در آغوش گرفت؟؟؟ و فرياد زد : پدر................................................... هنري هم فهميده بود كه جرارد پسرش است و تا چند دقيقه به او خيره ماند........................ جرارد به آ» سمت خيابان نگاهي انداخت........................................... فرانك آن جا بود و آن لحظه را مشاهده مي نمود.... هنري هم كه متوجه اين شد به سرعت به دنبال فرانك دويد ولي افسوس كه به او نرسيد. جرارد به هنري گفت : پدر - جانم پسرم - چرا چرا با من اين كار را كردين - متأسفم پسرم من براي .... خودت مي داني كه - نه - من براي تأمين مواد خودم تو را به فرانك فروختم... - يعني الان چه نسيبتان شده يه مشت آت وآشغال..... هنري كمي فكر كرد و گفت: پسرم متأسفم جرارد با حالتي نرم گفت: مشكلي نيست فقط بدان كه بزرگ ترين اشتباه را انجام دادي مي داني به من چه گذشت؟؟؟!؟ كمي صبر مي كردي تا من خودم ددامدي كسب مي كردم و تو و مادرم را......... مادرم آيا من مادري دارم يا او هم به سرنوشت من دچار شده است............... - بله پسرم داشتي.... -داشتم ؟؟؟ براي چي داشتم الان هم بايد داشته باشم.. - نه ..... تقصير من بود آنقدر محيط خانه را دود برداشته بودكه اليزابت مادرت در همان جا تلف شد. - پدر .............................. خدا يعني من جه گناهي كردم؟؟؟!؟ مگه من چه چيزي از متيو كم تر داشتم يا از بقيه ي بچه ها از ابتدا زير دست نا پدري و نامادري بزرگ شدم و اين هم وضع پدر ومادر واقعي خودم . جرارد به هنري گفت: قبرش كجاست..... - خيابان واشينگتون داخل بلوار كه همه ي فوت شده ها رو اون جا ميذارن... جرارد نمي توانست به آن جا برود چون نه پولش را داشت و راه هم بسيار زياد بود.... با خود گفت كه بايد با مدرك تحصيلي متعادل خود بتواند براي خودش درآمدي داشته باشد... به دفتري رفت كه در آن جا منشي دكتر شد. تا به اين جا رسيد كه هنري را به مكاني فرستاد تا بتواند اعتياد را از خود دور كند... كم كم ..... روزي جرارد گفت:«شرلين» بله جرارد ازدواج كرده بود. - بله - مي خواهيم به ملاقات پدر برويم - باشه الان مي روم و آماده مي شوم زماني كه به آن جا رسيدند جرارد مات و مبهوت مانده بود. هنري .... دار فاني را وداع گفته بود.... چون بسيار بسيار به مواد مخدر معتاد بود و ترك براي او همچين نتيجه اي را داشت...... جرارد روحيه ي از دست داده ي خود را بيشتر از دست داد . كه خداوند آن ها را صاحب پسري نمود . جرارد نام او را هنري گذاشت.............................................................................................. روزي جرارد دردفتر بود كه صداي آمبولانس امد كه مجروحاني داشت.... جراحت آن ها بسيار بود كه مي خواستند به دكتر مراجعه كنند بله آنها سه نفر بودند كه خانواده ي فرانك را تشكيل مي دادند. در نتيجه فرانك .... اناستازيا و متيو از اين دنيا رفتند. ....................................................................................................................................................... پايان باتشكر ، 13س |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 21:38 توسط 13س |
|
|
۵ جرارد وقتي كه وارد زندان شد كه وسايلشو اماده كنه ديد كه هيچ پولي براش باقي نمونده ..... در همين فكر بود كه ارنست گفت : - كجا؟ - بايد برم آزاد شدم - خوش به حالت اگه تونستي ما رو هم آزاد كن..... - خودم كه ازاد نشدم..... - پس الن چه جوري مي خواي بري؟!؟ - يه مردي هست كه مي گه از طرف يه فردي اومده منو آزاد كرده.... ارنست بسيارخود را خوش حال مي گرفت اما از ته دل ناراحت بود. بالاخره جرارد آمد و آقاي «پارك» گفت :« كجا بريم؟؟!؟» جرارد گفت :« من همين جا پياده ميشم ....... آره ... اون جا دم درب كافه بود ..... ديگر اون فرد مُسن شده بود. ريش هايش سفيد و هنوز آن كاسه در دستش..... جرارد ديگر پولي نداشت و مجبور شد شغل آن فرد يعني هنري رو ادامه بده .. پس از روز ها بازهم جرارد با خود گت:« چه طوره كه برم و با اين آقا آشنا بشم..... كنار هنري رفت و گفت :« آقا» - بله؟ - ميشه بدونم شما كي هستين ؟؟؟ از كجايين؟ اسمتون چيه و.... - من هنري هستم در همين كو چه مي نشينم دوستانم من رو ابتدا سيگاري و به معتاد به مواد مخدر كردند الان يه خانم دارم و............. ديگه چيزي ندارم... - بچه نداشتين؟ - نه از قيافه ي هنري معلوم بود كه دارد دروغ مي گويد . جرارد گفت:« هنري...» - بله؟ - اگه مي شه راستش رو به من بگين..... - خوب ......... من يه پسر داشتم .... از اين شغل ديگه نمي تونستم حتي مواد خودم رو تهيه كنم واسه ي همين... پسرم جرارد رو........... - جرااااااااااااااااااااااااااااااااااااااارد؟؟؟؟؟!؟؟؟؟!؟؟!!!!!؟ - آره براي چي؟ - اسم من هم جرارد هست.... - خوب اون رو چي ؟؟؟!؟؟؟ - اون رو به فردي فروختم هنري بغضش تركيد و بسيار اشك مي ريخت...... جرارد گفت:« اسم اون فرد چي بود؟؟؟؟! - فرانك ............................................................................................................................. ادامه دارد .... باتشكر ، 13س |
|
+ نوشته شده در
شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 15:24 توسط 13س |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
سلام خسته نباشيد اميدوارم از داستان هام خوشتون بياد
راستي مي تونين براي ساختن وبلاگ به اولين سرويس وبلاگ نيشابور مراجعه كنيد (www.neylog) |
|
RSS
|