![]() |
![]() |
|
|
۴ يك جعبه رو پيدا كرد و پشت اون پنهان شد ديگر «ماركوس» و الفرد و ارنست رفته بودند. پليس به محل جنايت رسيد. سربازي كه داشت دور و بر را نگاه مي انداخت چشمش به جرارد افتاد و بلافاصله با صدايي بلند بانگ زد: پيداش كردم . همه به سمت جعبه آمدند ولي كسي آن جا نبود. پليس در فكر همين بود كه چرا اين سرباز فرياد زده است؟!؟ سرباز هم مي گفت فردي را انجا ديده .در همين حال صداي بيسيم سرهنگ درامد كه فردي همراه با مواد مخدر ، تعداد زيادي سيگار و يك چاقو از محل جنايت كه به سمت پارك مي رفت دستگير شده...... جرارد بالاخره دستگير شد. او را در زنداني كه ارنست هم عضو آن سلول بود انداختند جرارد هر روز قدم مي زد و درد تمام بدنش را تحمل مي كرد چون مي خواست حداقل از مواد مخدر دوري كند. روزي بود كه صدا زدند «جرارد بِرَوْن»ياGerard brown ملاقاتي داري ......... جرارد با خود گفت من كه كسي رو ندارم يعني ممكنه چه كسي باشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ به اتاق مخصوص ملاقات رفت. فردي نا آشنا در آنجا بود كه مي گفت: من همون كسي هستم كه مي خواستي از پشت جعبه فرار كني چون نمي تونستي به خوبي بدوي من تو رو از روي ديوار به آن سمت راهي كردم........ - آه ببخشيد اون قدر استرس داشتم كه فرصت نكردم چهره ي شما رو ببينم..ممنون - خوهش مي كنم حالا من از طرف يه فردي اومدم كه تو رو از اين جا آزاد كنم - آخه چه جوري - رفتم با سرهنگ صحبت كردم ايشون رضايت دادند كه تو ازاد بشي مي دوني الان 2 ساله كه توي زنداني ؟؟؟ - اره - خيلي خوب برو و آماده شو مي خوايم بريم ............................................................................................................................. ادامه دارد ...... با تشكر ، 13س |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 14:28 توسط 13س |
|
|
3 جرارد بايد خيلي راه را طي مي كرد تا به فروشگاه برسد. متأسفانه اناستازيا فقط به مقدار خريد ، به او پول داده بود و جرارد بايد با پاي پياده به سمت فروشگاه مي رفت . در راه بسيار فكر او را به خود مشغول ساخته بود . در همين لحظه چشمش به فردي آشنا برخورد كرد بله..... او هنري بود . با بوي سيگار، تمام خستگي جرارد از پياده روي فروريخت. نمي دانست دارد چه مي كند مقداري سكه از پول هايي كه اناستازيا به او داده بود داخل كاسه ريخت . و پس از سلام به آن فرد به راه خود ادامه داد در فكر اين بود چه كار كرده چند نفر جوان كه شاهد مبلغ بسياري پول در جيب جرارد بودند مزاحمش شدند بالاخره او را تا جايي كه مي خورد زدند و پولها برداشته و فرار كردند. نمي دانست كه چگونه به خانه بيايد و در همان كوچه نشست و پيشاني اش را روي زانوي خود گذاشت. به فكر فرو رفت و از زماني يادش آمد كه صبرش تمام شده و بايد كاري بكند. به همين خاطربه يك لحظه از جاي خود بلند شد ديگر شب بود و باران مي امدبا همين حال از وسط خيابان شروع به دويدن كرد ولي نمي توانست به راحتي كودكي اش بدود زيرا پايش ديگر لنگان است. چشم هايش را بسته بود و وقتي باز كرد ديد كه چند نفر او را دزديده اند. با آن افراد آشنا شد . كه اين وضع تا جايي رسيد كه تصميم داشتند خانه اي را به سرقت در اورند. سوار ماشين شدند كه «ماركوس» ، «الفرد» ، «ارنست» و جرارد از جمله ي آن ها بودند.................................................................... كار داشت تمام مي شد كه ماركوس به جرارد گفت : هي ، اين جا محل سيگار كشيدن نيست. بله .. جرارد سيگاري شده بود . در همين حين فردي با صدايي بلند فرياد زد: دزد، دزد همه به سرعت پا به فرار گذاشتند اما........... جرارد نمي توانست سريع بدود لنگان لنگان به سويي مي رفت كه ......................................................................................................................... ............................ ادامه دارد...
با تشكر ، 13س |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 16:45 توسط 13س |
|
|
2
اناستازيا از شنيد ن اين خبر بسيار ناراحت شد. زيرا آن ها براي جرارد مانند يك مادر و پدر واقعي بودند. تا جند روز اعمال جرارد را زير نظر داشتند كه يك روز اناستازيا از اتاق جرارد صدايي شنيدبه اتاق بالا كه در آن جا جرارد حضور داشت رفت از قسمت جاي كليدي درب به داخل اتاق نگاه مي كرد كه فهميد هنوز جرارد از مسأله بويي نبرده است كه هنري پدر واقعي اوست . ساعت 1ظهر بود صداي زنگ خانه به صدا در آمد جرارد باسرعت هرچه تمام تر به سمت درب مي رفت ولي خانم(كاپتين) كه يكي از خدمت گزاران جرارد بود قسمتي را شسته اما هنوز آن جا خيس بود شترق پاي جرارد روي قسمت خيس رفته بود و...... خون ريزي بسيار بود و فرانك كه پشت درب ايستاده سريعا خود را به جرارد رساند جرارد را به بيمارستان بردند و معالج اشاره كرد كه بايد جرارد بستري شود.دل در دل اناستازيا و فرانك نمانده بود . بايد 1هفته بستري مي شد. جرارد خيلي بي تابي مي كرد . حتي نمي گذاشت كه بهش سِرُم بزنن بالاخره كمي به حالت عادي خود رسيد و معالجه روي او بسيار زياد بود . ناراحت بود ودلش گرفته.خودش ميدانست كه چرا اين طور حالتي به او دست داده چون الان 6 روز است كه هنوز آن بوي سيگار آشنا به مشامش نرسيده است.ديگر هميشه با حالتي لنگان لنگان تا آخر عمر بايد راه برود. جرارد هم اكنون در كلاس 3 ابتدايي درس ميخواند . حالش خوب شد اما هنوز كه هنوزه لنگان راه مي رود. روزي جرارد در اتاقش مشغول به درس خواندن بود كه صداي اناستازيا آمد و با حالت ناله مي گفت : جرارد ، جرارد . به آشپز خانه رفت ،ديد كه اناستازيا بيهوش شده اما جرارد هنوزشماره ي همراه فرانك را ياد نداشت از خانه رفت به بيرون و به همسايه ها گفت كه :مادرم،مادرم چند نفر آمدند تا ببينند چه خبر شده و در نتيجه اناستازيا را به بيمارستان رساندند. پس از آزمايش ها دكتر جواب داد كه اناستازيا.................. باردارشده كه جنسيت بچه پسر است. در همين اوقات فرانك از درب بيمارستان وارد شد كه جرارد با خوش حالي به سمت فرانك رفت و او را در آغوش گرفت و خبر را به فرانك داد. با شنيدن خبر مي خواست كه بال درآورد. با سرعت به سمت اتاق اناستازيا رفت كه از پشت پنجره به او نگاه كند و اناستازيا در آنجا به او لبخندي با رضايت زد.اسم پسر را اناستازيا در همان جا گذاشت «متيو» ديگر جرارد با خانم كاپتين هيچ فرقي نداشت . جرارد با خود گفت كه علت توجه به متيو شايد كوچكي اوست و چاره آن است كه صبر كنم. روز به روز توجه به متيو بيشتر و از جرارد كم تر مي شد روزي سر سفره ي ناهار نشسته بودند كه جرارد داشت پيش دست هارا جمع مي كرد در همين حال با خود گفت : من الان سال 1دبيرستان هستم و ديگر صبرم به پايان رسيده است. در همين فكر بود كه اناستازيا مبلغ زيادي را به همراه فهرستي با حالتي تند و اخمو به او داد و جرارد گفت: اين ها چيست؟ - برو واين ها را از فروشگاه بخر. - چشم .............................................................................................................................. ادامه دارد باتشكر ، 13س
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 16:47 توسط 13س |
|
|
بسمه تعالي ۱ كافه خالي بود . مردي كه كلاهش روي سرش كشيده و يك نخ سيگار از لبش آويزان شده بود . يك كاسه جلوي خود گذاشته كه بلكه سكه اي در آن تلق و تلوق كند. وقتي به خانه مي رفت خانومش « اليزابت» از ترس «هِنري» به اتاق مي رفت. خانه با فرش هاي پاره و پوره و ديوار هاي كاه گلي و تاريك كه هرگاه شعله ي سيگار هنري آن جا را روشن مي نمود . فضاي غم انگيزي را بوجود آورده بود. اليزابت و هِنري از مال دنيا يه پسر به نام «جرارد» داشتند كه هِنري او را بر خلاف ميل خود و اليزابت، براي تهيه ي مواد و سيگار خود به فردي به نام «فرانك» فروخته بود. جرارد 5/1 ساله بود . فرانك براي او كمي نگذاشته بود حتي چند خانم را براي نگاه داري او بر گزيده بود . علت اين رسيدگي به جرارد اين بود كه زن فرانك «اناستازيا» باردار نميشد. همين طور گذشت كه جرارد به مدرسه رفته و اولين تجربه اش در مدرسه بود فرانك سر ساعتي كه مدرسه به پايان مي رسيد جلوي درب آموزشگاه ايستاد.جرارد با ديدن پدر فعلي خود بسيار خوش حال بود . پدر به او قول داده بود كه به مناسبت اولين روزي كه جرارد به مدرسه رفته به كافه بروند. بالاخره پس از انجام تكاليف جرارد،همه راهي كافه شدند. جرارد در داخل ماشين شور و حالي داشت . تا وقتي كه ماشين ترمز كرد. وقتي كه قدم بر ميداشت به روبه روي درب كافه رسيد و پس از كمي توقف از اناستازيا مبلغي پول گرفت معلوم نبود كه مي خواهد چه كند. اناستازيا در فكر همين بود كه جرارد به سمت فردي كه كنار كافه نشسته بود رفت و آن پول ها را در درون كاسه انداخت. بوي سيگار آن فرد براي جرارد بسيار آشنا بود. شب ها بيدار مانده و به فكر اين بود كه اين بوي بسيار آشنا چيست؟!؟ هميشه بعد از مدرسه به كافه ميرفت. اما افسوس كه چيزي يادش نمي آمد. روزي فرانك مي خواست بداند علت اين تغيير در جرارد چيست؟!؟ جرارد از مدرسه بيرون آمد و به سمت ديگري كه به خانه ي فرانك منتهي نمي شد رفت. فرانك بسيار متعجب بود . ديد كه جرارد تمام پول توي جيبي اش را كه صبح ها به او مي دهند درون كاسه ريخت.تن فرانك مي لرزيد چون فكر مي كرد كه جرارد فهميده است كه آن فرد كيست؟به خانه رفت و پس از مدتي كه حالش از قبل بهتر بود جريان را با اناستازيا در ميان گذاشت .................................................................................... ادامه را 5 روز بعد خواهم گفت نظرتون چيه ....... حتما به من بگين. باتشكر، 13س
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 20:18 توسط 13س |
|
|
به نام آنکه وجودم ز وجودش بوجود آمده است
سلام!! خسته نباشید..... این وبلاگ برای داستان های نوجوان ساخته شده است . لطفا اگر انتقاد یا پیشنهادی دارید میتونید از طریق نظراتاعلام فرمایید .
باتشکر........ . ۱۳س |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 18:35 توسط 13س |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
سلام خسته نباشيد اميدوارم از داستان هام خوشتون بياد
راستي مي تونين براي ساختن وبلاگ به اولين سرويس وبلاگ نيشابور مراجعه كنيد (www.neylog) |
|
RSS
|