19/9/88
صبح که مدرسه رو با ۴ ساعت ریاضی
و ۲ ساعت دین و زندگی (بینش خودمون)![]()
میگذرونی ... میای خونتون ... تا ساعت ۴:۳۰ بیکار میشینی پای pc ... صدای اس ام اس اومدن از گوشیت خوشحالت میکنه ... نگا میکنی میبینی مهدی بهت اس داده که برا فینال والیبال بری باهاش صافحیان! البته اینو نگفته بود ... گفت میری؟
اولش واسش یکم ناز میکنی بعدش بهش اس میدی که میری باهاش ... اما بهت میگه میخواد بره آرایشگاه ... همینو که میگه یادت میاد چند روزیه میخوای بری آرایشگاه اما یادت میرفته ... ساعت 5:30 وقته آرایشگاه میگیریو میری موهاتو میزنی ... از ته ته! نه که تاس بکنی ... نه یکمی کچل!![]()
یه تاکسی دربست میگیری میری صافحیان ... صدای جیغ و سوت و شیپور اذیتت میکنه و نمیذاره صدای کسی که پشته خطه رو بشنوی ... همین که خیز ور میداری که بری بیرون از سالن تا با پشت خطیت بحرفی ... صدای روح ا.. میاد که اسمتو جیغ میکشه!
سرتو به سمت جایی که صدا ازش میاد بر می گردونی ... روح ا... و امیر رضا رو میبینی ... چند دقیقه بعد مهدی و پیمانو ابولفضل و مهرداد و رضا میان ... بازی که با باخت حسینشون تموم میشه رو نوش جان میکنی ... بعدش 9 نفری میرین ساندویچی ... یه بندری مشت میزنی تو رگ و خودتو تو خونه عمت جا میکنی ...!!! از اونجا با پسر عمت میری صف گاز!!!
با یه دوست جدید اس ام اس بازی میکتی و بیشتر باهاش آشنا میشی!!
پ.ن "1" : الهی گاهی نگاهی! ![]()
پ.ن "2" : سیم سیم رو چند وقتیه صداشو نشنیدم .. دلم تنگ شده واسش! ![]()
پ.ن "3" : مهدی یه چند روزی بودعصبانیم کرده بود ... دپرس بود دو روزی ... امروز بهم گفته همش الکی بوده تا ببینه مثلا چیکار میکنم!
پ.ن "4" : خدا خیلی دوست دارم ... خیلی !![]()
پ.ن "۵" : راستی ... ۳.۴ صفحه ی اول داستانمو گذاشتم ... اگه بتونم یه کاری کنم که با همین اسم های خارجی که تو داستان آوردم (اسامی افراد رو تو داستانم فارسی نذاشتم) ... مجوز چاپ بگیرم ... شاید تا ۶ ماهه دیگه بع چاپ برسه!
برای خوندن صفحات اول داستان اینجا کلیک کن
