داستان

19/9/88

امروز هم به علافی گذشت !

صبح که مدرسه رو با ۴ ساعت ریاضی  و ۲ ساعت دین و زندگی (بینش خودمون)

میگذرونی ... میای خونتون ... تا ساعت ۴:۳۰ بیکار میشینی پای pc  ... صدای اس ام اس اومدن از گوشیت خوشحالت میکنه ... نگا میکنی میبینی مهدی بهت اس داده که برا فینال والیبال بری باهاش صافحیان! البته اینو نگفته بود ... گفت میری؟

اولش واسش یکم ناز میکنی بعدش بهش اس میدی که میری باهاش ... اما بهت میگه میخواد بره آرایشگاه ... همینو که میگه یادت میاد چند روزیه میخوای بری آرایشگاه اما یادت میرفته ... ساعت 5:30 وقته آرایشگاه میگیریو میری موهاتو میزنی ... از ته ته! نه که تاس بکنی ... نه یکمی کچل!

یه تاکسی دربست میگیری میری صافحیان ... صدای جیغ و سوت و شیپور اذیتت میکنه و نمیذاره صدای کسی که پشته خطه رو بشنوی ... همین که خیز ور میداری که بری بیرون از سالن تا با پشت خطیت بحرفی ... صدای روح ا.. میاد که اسمتو جیغ میکشه!

سرتو به سمت جایی که صدا ازش میاد بر می گردونی ... روح ا... و امیر رضا رو میبینی ... چند دقیقه بعد مهدی و پیمانو ابولفضل و مهرداد و رضا میان ... بازی که با باخت حسینشون تموم میشه رو نوش جان میکنی ... بعدش 9 نفری میرین ساندویچی ... یه بندری مشت میزنی تو رگ و  خودتو تو خونه عمت جا میکنی ...!!! از اونجا با پسر عمت میری صف گاز!!!

با یه دوست جدید اس ام اس بازی میکتی و بیشتر باهاش آشنا میشی!!

پ.ن "1" : الهی گاهی نگاهی!

پ.ن "2" : سیم سیم رو چند وقتیه صداشو نشنیدم .. دلم تنگ شده واسش!

پ.ن "3" : مهدی یه چند روزی بودعصبانیم کرده بود ... دپرس بود دو روزی ... امروز بهم گفته همش الکی بوده تا ببینه مثلا چیکار میکنم!

پ.ن "4" : خدا خیلی دوست دارم ... خیلی !

پ.ن "۵" : راستی ... ۳.۴ صفحه ی اول داستانمو گذاشتم ... اگه بتونم یه کاری کنم که با همین اسم های خارجی که تو داستان آوردم (اسامی افراد رو تو داستانم فارسی نذاشتم) ... مجوز چاپ بگیرم ... شاید تا ۶ ماهه دیگه بع چاپ برسه!  

برای خوندن صفحات اول داستان اینجا کلیک کن 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 22:48  توسط 13س  | 

قسمت پانزدهم داستان برادران حقیقت...

جان با خداحافظي از دوستان و اهالي دو دهكده به راه افتاد. در همين حين داشت از پارتا دور مي شد و به سوماترا نزيك تر ... در همين حال اسب حالت ديگري داشت دوست داشت بايستد

 جان از اين مسأله ناراحت بود اما فهميد كه اين بي دليل نيست...

به دور و بر خود نگاهي انداخت و متوجه يك جايي شد...

بله اونجا قبر برايان است.

تري در حال آب پاشي كرد بود

  جان بدون نشان دادن خود به او به راهش ادامه داد

 ديگر نه اثري از سوماترا بود و نه از پارتا بيابان خالي بود فقط مي شد چند تا بوته ي خار ببيني و خورشيدي كه در حال غروب كردن است و رخ قرمز مايل به نارنجي خود را نمايان مي كند ... شب شده بود اما جان با نور برج هاي نگهباني آلاوا دور و بر خود را مي توانست ببيند . با سرعت به راه خود ادامه داد كه ناگهان...

.

.

.

.

پيتر و استيپ به همراه اهالي سوماترا به سمت دهكده ي خودشان به راه افتادند

پچ پچ هاي ترس ميان مرد هاي سوماترا مي پيچيد. صداي جيرجيرك ها قطع نمي شد تا زماني كه به ابتداي دهكده رسيدند چراغ كلبه ي تري مثل هميشه روشن بود ... در همين حال استيپ و پيتر كه از همه جلو تر بودند با هم ايستادند و اين باعث شد صد و اندي مرد پشت سر آنها بايستند. فردي به نام اندرسون كه از اهالي روستا بود بلند گفت :

استيپ ، مي خواهي تا پهلوي تري برويم ؟؟؟

استيپ جواب او را نداد اما مسير خود را به سمت كلبه ي تري عوض كرد همه به دنبال او راه افتاده بودند.

به كلبه رسيدند و جريان را با تري در ميان گذاشتند ...

 پس از مدتي همه به خانه ها رفتند و قرار شد كه ساعت 7 صبح تمام اهالي دهكده به كلبه ي تري بروند و منتظر جان بمانند .

.

.

.

.

.

ساعت 7 شده بود... يكي يكي آقايان دهكده به كلبه مي آمدند. تا اينكه ساعت 30/7 شد

همه آنجا حاضر بودند ... اما خبري از جان نبود ... ساعت 9 شد ، هنوز جان نيامده بود اما از دوردست اسبي متفاوت با اسب جان ديده مي شد  كه هرچه نزديك تر مي آمد مردم او را بيشتر مي شناختند... بله او سربازي آلاوايي بود كه خبر آورده بود ....

 

                    "اين پيامي است از جناب رئيس ريش سفيد و پادشاه آلاوا"    

 

..............................................................................

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 15:30  توسط 13س  | 

قسمت چهاردهم داستان برادران حقیقت...

                                           دو روز بعد ...
مردم همگي در خانه جمع شده بودند و زمزمه ي جنگ ميان همه پيچيده بود ...
اين دفعه 3 نفري از جا برخاستند و روي 3 ميزي كه آن سمت قرار داشت نشستند.
ابتدا جان شروع به صحبت كردن كرد.

- فكر كنم همه مي دانيد كه قرار است چه بكنيم...

- همگي پاسخ مثبت دادند...

 بدون مقدمه گفت : چه كساني ما را ياري مي كند؟؟؟
پس از اين سؤال يك نفر از جا برخاست و گفت: آيا سلاح جنگي داريد؟اسب چي؟
در اين لحظه استيپ دستي به ريش هاي مشكي رنگ خود كشيد و گفت: هيچ چيزي نداريم
.

.

دوباره مجلس به هم ريخت همه با هم صحبت مي كردند
اما پس از چند بار تكرار كردن ساكت باشيد از سوي استيپ مجلس فرو كشيد دوباره جان شروع به صحبت كردن كرد در اين حين استيپ به طرف پيتر نگاهي انداخت و صورت پر از اشك او را ديد...
با حركات دست به او گفت چه شده؟ او هم در جواب با بالا و پايين آوردن دست خود گفت:
مي ترسم...
استيپ در جواب او گفت: ما مي بريم...
.

.

جان  در ميان صحبت هاي خود مي گفت بايد سلاح درست كنيم اما از كجا؟
هر فردي يك نظري مي داد اما با حرف خود جان همه موافق بودند او مي گفت: بايد از پايتخت سلاح ها  را بياوريم...
استيپ گفت : بله درست است اما به اين راحتي ها هم به ما اسلحه نمي دهند...
جان گفت: اون بامن
استيپ در ادامه با صداي بلند گفت : اما بايد از آلاوا بگذريم ، اين خيلي خطرناكه... جان دوباره همان پاسخ را داد.
جلسه به پايان رسيد و جان خود را براي فرداي آن روز آماده ي رفتن كرد...
.

.

.

ببخشيد دير شد ...
ادامه دارد
با تشكر 13س

راستی گفتم یکم هیجانیش کنم واسه همین بقیه ی داستان رو توی یک پست نذاشتم فقط قسمت قسمتش کردم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 15:53  توسط 13س  | 

قسمت سیزدهم داستان برادران حقیقت...

بر روي زمين افتاد ...

كدخدا دستور داد كه جان را ببرند و به بيرون بي اندازند

پيتر و استيپ به همراه ديويد كه مرتبا روبه روي آنها قدم مي زد نشسته بودند كه جان را آوردند، انگار شكه شده و كاملا سيخ  بود

ديويد چند بار به صورت او ضربه زد تا اينكه جان كمي به حالت عادي خود برگشت و استيپ پرسيد : چه شد؟؟؟

جان هم در جواب گفت :"ريو"

استيپ هم بلند گفت: ريو؟

ديويد جوياي مسأله شد و استيپ پاسخ داد: او همان دوست صميمي جان بود كه درسانحه ي خانه ي او چهره ي جان سوخت

ديويد كه تازه از ماجرا باخبر شده بود دكتر نويل را با خبر كرده و او را پيش جان آورد و پس ار مدتي معاينه جان را تا حدي مداوا كرد

جان همراه با سه نفر ديگر يعني ديويد،استيپ و پيتر به سمت خانه ي برايان رفتند و ماجرا را با تري در ميان گذاشتند و استيپ فكري به ذهنش رسيد كه مردم سوماترا را همراه با مردم پارتا جمع كرده و در خانه اي در يك دهكده ي ديگر مخفيانه صحبت هايي بشود

ديويد پرسيد مثلا چه صحبت هايي؟

استيپ در جواب او گفت: شما براي من اين كار را انجام دهيد بقيه با من .

جان هم كه از منظور استيپ با خبر شده بود اين را تأييد كرد ....

 

فرداي همان روز...

 

مردم در خانه اي داخل دهكده ي پارتا جمع شدند و زمزمه هاي مردم به پايان نمي رسيد كه در همين لحظه استيپ از ميان جمعيت برخاست و پس از آرام ساختن محفل شروع به سخن گفتن كرد:

 

          " با عرض سلام و خسته نباشيد.

            ما شما را در اين محفل جمع كرده ايم كه در باره ي موضوعي

            با شما صحبت كنيم

            شما اين را قبول داريد كه دهكده ي آلاوا ظالم ترين دهكده و البته                                              

            صنعتي ترين دهكده ي اين كشور است و بايد اسم آن را يك شهر

            گذاشت

مردم بدون استثنا اين را قبول كردند

استيپ ادامه داد

          " يك چيز ديگر را هم بايد من بگويم كه من و برادرانم جان و پيتر

             پسران ريش سفيد هستيم

تا اين جمله را گفت مردم همه شروع به صحبت كردند

اما استيپ ادامه داد :

          " خب آيا حاضريد اعتراضي عليه اين قدرت ظالم بكنيم؟؟

يكي ازافراد برخاست و گفت: چطور به پدر خود خيانت مي كنيد؟

استيپ هم پاسخ داد: به اندازه ي كافي او به ما خيانت كرده حالا نوبت ما شده است

با گفتن اين جمله ذهنيت هايي كه در مورد اين سه برادر بود حذف شد و ذهنيت هاي مثبت جاي آن را گرفت.

همه ي مردم با اين عمل موافق بودند

استيپ هم حرف هاي خود را پايان داده و قرار را براي دو روز بعد گذاشت

............................................................................................

ادامه دارد...

قسمت بعدي = پايان

ممنون  

نظر یادتون نره

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 15:40  توسط 13س  | 

قسمت دوازدهم داستان برادران حقیقت..

ديويد گفت:براي چه كاري مردم دهكده را دور هم جمع كنيم؟

جان در جواب او گفت: بايد با آن ها صحبت كنيم

در همين بين تري حرف آنان را قطع كرد و گفت: مردم دهكده الان در حال در گيري باهم هستند

ديويد گفت:درگيري؟!؟!

همه به هم نگاهي كردند و پس از چندي تري ادامه داد :ريش سفيد براي پيدا كردن برايان به اينجا آمد و از كدخدا يونگ درخواست كرد كه آدرس برايان را به او بدهد اما به علت اينكه كدخدا نمي دانست  برايان كجاست جوابي به ريش سفيد نداد در همين حال با حركت سر ريش سفيد سربازي در جلوي تمام اهالي دهكده شمشيرش را درآورد و سر كدخدا را از بدنش جدا كرد...

جان با حالت تأسف گفت: واقعا بي رحم است ، ما بايد جلوي او را بگيريم

ديويد از تري پرسيد: پس الان چه كسي در اينجا به عنوان كدخدا است

تري گفت: ريش سفيد آلاوا يك نفري را فرستاده كه در اينجا قحطي كامل بوجود آورده است...

ديويد گفت: يعني چي؟

- يعني اينكه نه مي گذارد كسي به اينجا چيزي وارد كند و نه خارج واگر كسي  كاري براي سير كردن مردم انجام دهد منجر به مرگ آن فرد مي شود

- پس الان مردم چه مي خورند؟

- بچه ها را دزديده و گوشت آنها را مي خورند وكساني كه نمي خواهند به چنين

چيزهايي لب بزنند تلف مي شوند

- شما چه مي خوريد؟

تري دوباره گريه كرد و گفت : برايان آنقدر براي من ذخيره گذاشته كه بتوانم زندگي خود را ادامه دهم

- جان در اين ميان گفت: ما مي رويم تا بتوانيم با كدخدا صحبت كنيم

- تري گفت : هيچ كس نمي تواند به ديدار او برود مگر اينكه از سران آلاوا  ، يا اينكه داراي مجوز ريش سفيد باشد حالا شما نه مجوز داريد و نه اينكه از سران آلاوا هستيد پس چگونه مي خواهيد با او صحبت كنيد؟

جان گفت من فرمانده ي كل قواي آلاوا هستم و الان از دست بي رحمي هاي پدرم فرار كرده و به اينجا آمده ام و مجوز را هم در اختيار دارم

ديويد گفت: پس برويم

همه به سمت محل سكونت كدخداي جديد رفتند

بالاخره به آنجا رسيده و پس از نشان دادن مجوز فقط به جان براي وارد شدن اجازه دادند

جان راهي شد ،پيترواستيپ به همراه ديويد بيرون ماندند

جان جلوي درب محل سكونت كدخدا ايستاد فردي درب را باز كرد، تا اينكه جان كدخدا را ديد چشم هايش  گرد شد و

.

.

.

.

.

ادامه دارد

ببخشيد كه خيلي دير آپيدم

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 15:9  توسط 13س  | 

قسمت یازدهم داستان برادران حقیقت

ديويد با صداي بلند فرياد زد : برايان...

ديويد و پيتر با هم گريه مي كردند كه جان آمد و دو نفر را از روي خاك بلند كرد كه در همين موقع پيرزني از داخل كلبه بيرون آمد و گفت : شما؟

ديويد گفت : ما يكي از دوستان برايان هستيم ، شما همسر ايشون يعني تري هستيد

- بله ، شما من رو از كجا مي شناسين؟

- برايان براي من از شما زياد گفته

در همين موقع چشم تري به پيتر افتاد و گفت: پيتر تويي؟

پيتر با حركت سر علامت مثبت داد...

تري به ديويد نگاه مي كرد و پس از چندي گفت : چهره ي شما براي من خيلي آشناست.

ديويد هم در جواب گفت :شما...شما...شما همان...

- بله درست است تو همان فردي هستي كه در راه بين آلاوا و سوماترا به كلبه ي من آمدي

- شما آنجا چه مي كرديد؟

- من در آن كلبه كارگري يك جنگجوي آلاوايي مي كردم تا مگر پولي بدست

بياورم تا بتوانم خرج مداواي برايان را بدهم

- براي چي شما كارگري يك جنگجوي آلاوايي را بكنيد ؟؟

- براي اينكه پول را به او بدهم  تا ديگر راه زيادي را براي رفتن به پايتخت صرف نكنم

ديويد گفت: واي

تري هم در جواب گفت: من از شما نپرسيدم به كجا مي رويد چون ديدم پول زيادي به همراه خود داريد گفتم شايد لازمتان است  حالا مي پرسم كجا مي خواستيد برويد؟

- من مي خواستم به پايتخت بروم

دو نفر با هم به گريه افتادند

خب چرا ازمن سؤال نكرديد به كجا مي روم ؟ تامن به شما آن پول را مي دادم و برايان زنده مي ماند در اين حال جان به ديويد گفت : حالا كه اين اتفاق افتاده بايد گروهي از مردم را جمع كنيم تا براي

.

.

.

.

.

 

ادامه دارد

با تشكر،13س

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 14:27  توسط 13س  | 

قسمت دهم داستان برادران حقیقت

ديويد گفت: نه

جان در جواب گفت: نه؟

- آره

- آره؟

- نه

- نه؟

- اي بابا چرا منو اينقدر مي پيچوني

- خوب چي مي گي ؟

- عيبي نداره، باشه، قبوله

سرباز با اون همه هيكل فرياد بلندي زد و از جا پريد

ديويد هم باخود گفت: خدا به خير كند

ساعت 3 نيمه شب بود

جان به درب سلول ديويد رسيد

آهسته درب را باز كرد و ديويد هنوز خواب است؛چند بار جان او را صدا زد ولي هنوز بيدار نشده بود بعد به اين فكر افتاد كه برود و استيپ را بيدار كند

ولي كسي روي تخت نبود هر طور بود جان ديويد را از خواب بلند كرد و سريعا به سمت سلول پيتر حركت كردند وقتي به درب سلول رسيدند پيتر هم آنجا نبود

خيلي نگران شدند و تصميم گرفتند بدون پيتر و استيپ از زندان خارج شوند

 در حالي كه به سمت درب اصلي مي دويدند صداي دويدن دو نفر ديگر را هم از سمت پشت مي شنيدند به يك لحظه جان و ديويد ايستادند و دو نفر با سرعت

از كنار آن ها عبور كردند و ديويد بلند فرياد زد : استيپ...

جان هم محكم جلوي دهان او را گرفت و گفت :ساكت، همه الان خوابند

ديويد هم در جواب او پاسخ داد:من استيپ را ديدم

- خوب من هم ديدم

ديويد گفت: الان به ما چه ربطي داره؟

- تو چه قدر ديوونه اي ، بدو بريم

وقتي به درب اصلي رسيدند ديدند كه استيپ و پيتر نگهبانان را بدون سر و صدا كشته و منتظر جان و ديويد بودند

همه با هم ارام ارام به راه افتادند كه در اوساط راه استيپ گفت: ما الان داريم كجا مي رويم؟

در همين لحظه همه ايستادند و  اين سؤال را از هم پرسيدند و هيچ كسي به فرد مقابل خود پاسخي نداد و بعد از چند لحظه سكوت جان گفت برويم به همان مزرعه اي كه بذر هاي خوبي داشت همه گرسنه بودند و با اين امر موافقت كردند و همه به سمت مزرعه راهي شدند كم كم داشتند به مقصد مي رسيدند ،آن جا براي ديويد خيلي آشنا بود و بعد از جان پرسيد اين مزرعه را مي گويي!!!

- آره مگه چيه

تا ديويد مي خواست سخن بگويد استيپ گفت : برادر اين ها چرا اين قدر پژمرده اند؟

- نمي دانم

ديويد با صدايي گريان گفت: چون ،چون ديگر صاحبي براي اين مزرعه نمانده

جان مي دوني اين مزرعه مال كيه؟

جان گفت: نمي خواي كه بگي اين مزرعه مال برايان هست.

- آره بريان صاحب اين مزرعه است.

در همين لحظه استيپ گفت: پيتر بايست، پيتر بايست

ديويد  بدنبال پيتر كرد اما وقتي به او رسيد ديد كه او كنار كلبه اي، روي يك قطعه خاك كه روبروي سر او يك سنگ بود نشسته و گريه مي كند

ديويد جلو تر رفت وتا به سنگ نگاه كرد گفت:

.

.

.

.

 

ادامه دارد

با تشكر 13س                

                     

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 17:50  توسط 13س  | 

قسمت نهم داستان برادران حقیقت

در يك لحظه بود كه يك توده ي بزرگ از آتش به سمت من آمد... كه بعد در ميان آتش دوستم را پيدا نكردم ولي من احساس مي كردم كه 3 نفر در كلبه هستند ولي تا قبل از اين اتفاق فقط من و دوستم در خانه بوديم؛ فردي جديد در خانه بود خيلي آشنا است هر چقدر نزديك به او مي شدم مي ديدم كه از ارتفاع قد او همين طور دارد كم ميشود و وقتي كه به او رسيدم ديدم برادرم پيتر آنجاست او مرا خيلي دوست داشت و هميشه به فكر من بود ...

تارسيدم به او سقف خانه پايين آمد طوري كه نمي توانستم به پيتر برسم پيتر تمام تلاشش را كرد و در پايان توانست مرا از اين حادثه نجات دهد...من يك پارچه روي اين قسمت (قسمتي از ابرو و روي چشم) گرفته بودم اين ناحيه به شدت مي سوخت ولي نمي خواستم پيتر بفهمد كه من دارم زجر مي كشم

شب بود دو نفر ساكت و بدون اين كه با همديگر صحبت كنيم به راه ادامه مي داديم صداي خرچ و خرچ برگ هاي خشك زياد بود كه به يك لحظه صدا قطع شد

فردي در مزرعه اش كلاهش را روي سرش كشيده و خوابيده بود بذر هايش از دور معلوم بود كه جاي سخن گفتن دارد كمي از آن را برداشتيم و به سمت آلاوا

حركت كرديم...

به ارگ رسيديم و از هم جداشديم و تصميم داشتيم بخوابيم كه تازه من فهميدم از پيتر تشكر نكردم مي خواستم به اتاقش بروم به جلوي درب رسيدم وبا خود گفتم اول او را با اين صورت سوخته بترسانم ؛ وارد اتاق شدم و.....

صداي فرياد بلندي آمد... و ديگر صحبت نكرد...

سرباز و ديويد برخاستند و همديگر را در آغوش گرفتند

ديويد گفت:نامت چيست؟

- من "جان" هستم. بعد پدرم گفت چه كسي پيتر را اين طور كرده من هم از ترس مجازات گفتم

گفتي چي؟

گفتم: استيپ

پدرم در همان جا دستور داد پيتر را در يك جايي گم و گورش كنيد و استيپ را

هم مجازات و به هم راه پيتر اورا به يك جا بفرستيد

و مجازات استيپ هم قطع يك دست او بود حالا تو مي تواني با كمك من، استيپ وپيتر را از آن سلول فراري دهي؟

ديويد گفت: مگر پيتر هم اينجاست؟

- بله

- واي...

 استيپ در قسمتي هست كه من در آنجا قرار دارم ولي پيتر را نمي دانم

پيتر در سلول ديگري وجود دارد

حالا اين كار را مي كني؟

ديويد گفت:

.

.

.

.

 

ادامه دارد....

با تشكر ، 13س    

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 12:33  توسط 13س  | 

قسمت هشتم داستان برادران حقیقت

در حالي كه ديويد تنش شروع به لرزش مي كرد سرباز نگهبان به سمت او آمد

با صداي باز كردن قفل زندان تمام موهاي بدن ديويد سيخ شد . و هر طور بود به سمت اتاق بازجويي رفت.

باز هم آن فرد وحشتناك وارد اتاق شد اما اين دفعه نه سربازي به دنبال او بود و نه چوبي در دستش... ديويد مي دانست كه اگر براي بار دوم بخواهد دروغ بگويد سرنوشتش چه مي شود . به همين خاطر تمام اتفاقات را با حالتي كه سرش پايين بود براي سرباز شرح داد. صحبت ها به پايان رسيده بود .

بعد از ثانيه اي سكوت سرش را بالا آورد  ديد كه آن فرد بزرگ هيكل شروع به

گريه كردن مي كند ديويد گفت:مي توانم بپرسم چه شده؟

جوابي نيامد  براي بار دوم اين سؤال را پرسيد...

كه صدايي گريان گفت : مي داني، مي داني پيتر عشق منه؟جون منه؟و من به اون مديونم؟

ديويد گفت:آخه...

- ساكت.

من كه به دنيا اومدم چون فرزند اول بودم

- فرزند اول كي ؟ داري از چي صحبت مي كني؟

- من پسر اول ريش سفيد هستم

- نه ... ديگه نه

يه روز خونه ي يكي از دوستانم بودم او مي خواست آزمايشي را انجام بدهد كه

نياز به الكل و كمي نمك و چيز هاي ديگر بود اما توانايي خريد اين ها را نداشت

به همين خاطر من  چون فرزند اول بود م هر دستوري كه مي دادم مانند همان دستور ريش سفيد بود و من گفتم كه تمام چيز هايي كه دوستم لازم داشت را آماده كنند و اين كار انجام شد .

آزمايش داشت شروع مي شد كمي الكل روي پارچه ويك سيخ كبريت براي روشن كردن آن... دوستم آتش را روشن كرد و پارچه در يك لحظه آتش گرفت

و در همين حال دست دوستم روي پارچه بود و او پارچه را به روي زميت انداخت و...

.

.

.

.

 

ادامه دارد

با تشكر،13س

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 20:2  توسط 13س  | 

قسمت هفتم داستان برادران حقیقت

ديويد جواب داد: بله من از آلاوا هستم

جنگجو گفت : سلاح امنيتي ات را نشان بده

ديويد تعجب كرد و گفت: سلاح امنيتي؟

- بله

ديويد نمي دانست كه سلاح امنيتي چيست به اين خاطر گفت : در خانه جا گذاشته ام

تااين حرف را زد جنگجو گفت : چي ؟ جا گذاشته اي؟ يعني، يعني تو بر دستور ريش سفيد عمل نكردي؟

من بايد سريعا تو را به آلاوا ببرم ، تو بايد بازجويي شوي

ديويد مي دانست كه كارش تمام است و بدون هيچ حقه اي با سرباز به سمت آلاوا حركت كرد

بالاخره به محل بازجويي رسيدند ديويد روي يك صندلي نشست و منتظر بود كه سرباز براي بازجويي به آن محل بيايد كه ناگهان صدايي بلند كه از باز شدن

درب بود آمد..... ديويد خيلي ترسيده بود و در همين فكر بود كه بايد پاسخ

سرباز را چه بدهد.... فردي با بدني ورزيده ، قدي بلند و صورتي نيم سوخته

و وحشتناك وارد اتاق  شد و پشت سر او دو سرباز با چوب هايي بزرگ

به دنبال او بودند....... سرباز از ديويد با صدايي بلند پرسيد: از كجايي؟

ديويد كه از صداي سرباز تمام بدنش مي لرزيد گفت: آ،آلا....وا

- چي؟دروغ ميگويي؟

 در همين لحظه سرباز چوب يكي از آن دو نفر را گرفت و با قدرتي زياد

چوب را بر سر ديويد زد........................................................

....................................................................................

صدايي آرام گفت: ديويد ديويد ديويد

ديويد كه در حالت خواب و بيداري بود جواب داد : بله .. من كجام؟

صدا مي گفت بلند شو ، بلند شو...

به هر طور ممكن ديويد از جايش برخاست چشمانش هر چيزي را دوتا مي ديد

و هر طور بود فردي آشنا را پيدا كرد گفت: سلام استيپ

- سلام ، حالت خوبه؟؟

استيپ برادر پيتر بود و به خاطر نداشتن يك دست به زندان افتاده بود

ديويد گفت:

 آره خوبم ، فقط مي خوام بدونم من كجايم؟

- تو الان توي زندان آلاوا هستي...

در همين حال صدايي بلند گفت: "ديويد مكانم" براي بازجويي آماده باش

.

.

.

.

 

ادامه دارد

ديگه چيكار كنم هر طور بود آپ كردم

با تشكر ،13س 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 12:7  توسط 13س  | 

قسمت ششم داستان برادران حقیقت

به دهكده ي آلاوا رسيد هميشه اسم آلاوا را زياد مي شنيد اما حالا كه آنجا را مي بينيد
مي فهمد كه تمام صحبت هايي كه درباره ي آن بوده صحت داشته است .
برجهاي نگهباني با ارتفاع بسيار بالا و فاصله اي نزديك به هم ساخته شده و در هر كدام
از اين ها تعداد زيادي سرباز كمان دار قرار دارند. و ورودي آلاوا با دروازه اي بزرگ 
بسته ای امنيت را در آلاوا افزايش داده است.
ديويد تازه فهميد كه فاصله ي آن ها تا آلاوا بسيار زياد است به همين علت راه خود را كج
كرد . هر چند زمان سفر طولاني مي شد ولي بهتر است از اینكه همنشين پيتر در زندان باشد .

سربازان هر کسی را دور و بر آلاوا میدیند که در انجا زندگی نمی کند او را به زندان می انداختند
ديويد راه بسيار زيادي داشت و اين مسافت با آذوقه ي او همخواني نداشت و او تا مي توانست
صرفه جويي مي كرد تا اينكه در وسط صحرايي طاقت فرسا بود كه يك كلبه  در همان
جا ديد واين باعث شد كه او كمي اميدوارتربه سفرش نگاه كند. بالاخره به كلبه رسيد
از اسب پياده شد و درب كلبه را زد...

خانمي با قد خميده و به نظر مي رسيد تازه شكنجه شده درب را باز كرد و ديويد را به
داخل خانه برد كه در همان لحظه جنگ جويي با زره اي پوشيده و مجهز به بهترين وسايل
جنگي با حالتي عصباني وارد اتاق شد و از ديويد پرسيد :

از كدام دهكده اي ؟

ديويد كه فهميده بود او از آلاوا است جواب داد

.

.

ادامه دارد
ممنون از نظراتون
با تشكر ،13س   

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 6:36  توسط 13س  | 

قسمت پنجم داستان برادران حقیقت

ديويد گفت : متأسفانه؟
- بله درست شنيده ايد
- يعني ، يعني او....
- نه برايان هنوز نمرده
ديويد نفسي راحت كشيد و گفت : مشكل چيست؟؟؟؟
- مشكل اين است كه وسايل جراحي در اين دهكده وجود ندارد و اين وسايل را فقط
دهكده ي آلاوا دارد كه آن ها هم  از "رم" وسايل را تهيه مي كنند.
ديويد با خود گفت : من كه نمي توانم به آلاوا بروم چون ريش سفيد اجازه ي ورود
 به هيچ كسي نمي دهد پس يعني بايد به رم سفر كنم آخه پولشو از كجا بيارم
اونجا پايتخته....
از دكتر نويل پرسيد تا چه زماني مي توانند از او مراقبت كنند؟؟
دكتر گفت: تا يك هفته ي ديگر
- اگر كمي ديرتر برسد چي؟
- بايد بگم .....متأسفم
ديويد مجبور شد به دهكده ي سوماترا برود و از مردم بخواهد كه هر نفري
مقداري كمك كنند تا شايد بتواند به رم رفته و وسايل جراحي را آماده كند
تعداد كساني كه به ديويد كمك كردند كم بود اما پول تقريبا به اندازه ولي هنوز كم بود.
بالاخره وادار شد كه با همين مقدار پول سفر را آغاز كنداسبي برداشته و سفر را آغاز
 كرداوايل راه با سرعت به كار خود مشغول بود و بعد با كمي توقف و رفع حستگي
 وكمي نوشيدن آب به راه خود ادامه دادا تا اينكه ....
.

.

.

ادامه دارد
ممنون از داهنمايي هاي بزرگواران
باتشكر،13س
  
  

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 18:9  توسط 13س  | 

قسمت چهارم داستان برادران حقیقت

بالاخره برايان به درب مغازه ي "تلگراف زن" رسيد و پس از سلام و احوال پرسي از"ديويد"
خواست تا تلگرافي را به دهكده ي آلاوا بزند
ديويد كاغذي را آماده نمود تا حرف هاي برايان را بنويسد و به دهكده ي آلاوا تلگراف كند :
   
       با سلام
       من برايان كشاورز معروف دهكده ي سوماترا همستم
       مي خواستم يادآوري كنم كه شما پدر واقعي پيتر هستيد و اين رفتار با او به نظر ناجور مي رسد

در همين لحظه ديويد گفت: پيتر؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
پيتر پسر ريش سفيد آلاوا؟؟؟؟
-بله ، چه طور مگه؟
ديويد گفت : او،او ........ بغضش تركيد و شروع به گريه كردن كرد
برايان جوياي مسأله شد و ديويد پس از كمي سكوت گفت:
-او در دهكده ي ما كار ميكرد
-چه كاري؟؟
-خياطي ،كار او در دهكده ي ما حرف نداشت كه روزي... از دهكده ي آلاوا سربازاني براي خوش گذراني
 به اينجا آمده بودند و پس از راهپيمايي به مغازه ي پيتر رفتند پيتر نمي توانست سخن بگويد و ارتباط با سربازان
براي او مشكل بود و سربازان فكر مي كردند او دارد انها را اذيت مي كند و به همين علت مغازه ي اورا به آتش
كشيدند و پيتر را.....
برايان وسط صحبت با عصبانيت گفت: پيتر چي ؟
ديويد گفت:او را آنقدر زدند كه ...
برايان از حالت عادي خود بيرون رفت و در حالي كه ديويد او را مشاهده مي نمود تمام مغازه را به هم زد و در پايان از حال رفت
ديويد احساس او را درك مي كرد و به او چيزي نگفت و تلگراف را فرستاد و سريعا دكتر "نويل" را با خبر كرد
دكتر نويل گفت كه قلب برايان كاملا كند مي زند و متأسفانه...
.

.

.

ادامه دارد......
به هر حال عذر مي خوام كه دير شد
با تشكر ، 13س
 
 


 
                                   
                                

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 16:37  توسط 13س  | 

قسمت سوم داستان برادران خقیقت

اما همان لحظه يكي از سربازان جنگ جو تيري بر پاي پيتر زد. همه دور پيتر را گرفتند و ريش سفيد هم دستور داد كه پيتر را بردارند و به زندان افكنند اما برايان با حالتي خشمگين شروع به صحبت با ريش سفيد آلاوا كرد گفت:« انگار كه او فرزند و پسر تو است»

- به تو ربطي نداره

برايان سعي خودرا كرد تا اجازه ندهد ريش سفيد اين كار را انجام دهد ولي ديگر بايد پيتر همراه ريش سفيد به آلاوا مي رفت . برايان  با سرعت به همراه تري به خانه رفت. و با تري شروع به صحبت كردن كرد كه چگونه مي شود كاري كرد تا با ريش سفيد ارتباط برقرار كرد؟؟؟؟؟ تري هم پاسخ داد كه برو و از «گري» بپرس او الان در مغازه اش است....

-باشه الان مي روم

برايان به سمت مغازه ي گَري حركت كرد و در جواب گري به او پاسخ دا د كه بايد به دهكده ي پارتا برود . از اهالي نشاني "تلگراف زن" آنجا را بگيرد.... برايان گفت : دهكده ي پارتا ؟؟؟؟؟؟؟؟

- بله اگر بخواهي با ريش سفيد آلاوا ارتباط برقرار كني بايد به پارتا بروي ....

- ممنون

برايان به راه افتاد ..... راه بسيار بود و آذوقه با خود برداشته بود بالاخره به دهكده ي پارتا رسيد و نشاني " تلگراف زن" دهكده را پرسيد و در نتيجه به جلوي درب مغازه رسيد...... و پس از سلام و احوال پرسي خود را معرفي نمود و به آن فرد گفت كه به ريش سفيد دهكده ي آلاوا اين تلگراف رابزند كه:
.

.

.
ادامه دارد.....
ممنون از همكاريتون ، با تشكر 13س

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 14:40  توسط 13س  | 

قسمت دوم داستان برادران حقیقت

برايان روزها به فكر چاره براي براي بهتر زندگي كردن آن پسر بود نه اينكه بخواهد او را به فرزندي قبول كند ،نه چون او ديگر پير شده ونمي تواند آن پسر را به فرزندي قبول كند.برايان بالاخره به اين نتيجه رسيد كه برود و درباره ي او تحقيق كند.ودرآخر به اين چيز رسيد كه نام پسر پيتر و از همان دهكده ي آلاوا است و او قدرت شنوايي و گفتاري ندارد و پدرش او را به علت اين مشكلش در راه بين دهكده ي آلاوا و اين دهكده رها كرده است.بالاخره روز مبادله با دهكده ي آلاوا فرا رسيد مردم دهكده درمحل مبادله دور هم جمع شده بودند زيرا اين اولين مبادله ي دهكده با دهكده اي ديگر بود همه ي مردان جنگ جو ي دهكده ي آلاوا دور ريش سفيد را گرفته بودند و او را با كالسكه اي زيبا آوردند.همه منتظر برايان بودند فقط جاي برايان آنجا خالي بود كه اصلي ترين فرد است در نتيجه برايان رسيد و پیتر همراهش بود .تمام مردم دهكده از پيتر بدشان مي آمد ولي در طرفي ديگر ريش سفيد آلاوا بهت زده شد پيتر با ديدن ريش سفيد آلاوا اشك هايش جاري شدو در همین حین به اشاره می کرد بله او فرزند ريش سفيد آلاوا بود. پيتر به سمت ريش  سفيد دويد اما........

.

.

.

ادامه دارد
                       
                                با تشكر 13س ، نظر يادتون نره

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 16:14  توسط 13س  | 

مطالب قدیمی‌تر